ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

قسمت اول : خاطرات یک سرباز زمان جنگ 67-65 "ما مرده گان زنده"

قسمت اول
مقدمه : قسمت اول خاطرات که در واقع مقدمه آن محسوب می شود را "ما  مرده گان زنده" نام گذاشتم چراکه تمامی کسانی که در این 8 سال در ایران و عراق زندگی می کردند از کودکان تا بزرگسالان , اثرات مخرب جسمی و روحی و روانی جنگ بر زندگی آنان تاثیر گذاشته است و بخشی از خاطرات تلخ زندگی آنان را تشکیل می دهد.
مطلبی که می خوانید خاطرات , تحلیل , نکوهش و نقد جنگ توسط یک سرباز زمان جنگ است که در 28 ماه سربازی در لشگر 16 زرهی  قزوین , که 25 ماه و نیم اون 67-65 تو جنگ  بود که طبیعتا نوشتن "خاطرات تلخ جنگ" تحمیلی "دولتها و سرمایه داری جهانی" به"مردم ایران و عراق "بعد از 24 سال همچنان سخت است و بخش زیادی از خاطراتم بعد از این مدت طولانی به فراموشی سپرده شده است که شاید یکی از دلایل آن تلاشی است که انسان می کند تا چنین دوران سیاهی در تاریخ بشری را به فراموشی بسپارد چراکه دولتها , کارتل ها  و  تراست های بزرگ اسلحه سازی و تسلیحات نظامی با خون مردم پایه های ثروت و قدرت خود را بست و گسترش دادند و بدتر از آن مردم ایران و عراق  را بازی دادند و همچنین"  آنها ما را مرده می خواستند تا بگویند او از ما بود و برای ما مرد."
علت نوشتن خاطرات جنگ انتقال تجربه به نسل جدید و بررسی وضعیت رژیم در سالهای پایانی جنگ و تحلیل جنگ از نگاه و زاویه دیگراست . خاطرات یک سرباز در جهت نکوهش جنگ بین دولتها و طرح بحث اینکه چگونه می توان به ماشین جنگی دولتها تبدیل نشد?از طرفی دیگر امید دارم که چند میلیون نفر ایرانی و عراقی که سربازی آنها مصادف با 8 سال جنگ بین ایران و عراق بوده است برخلاف ماشین تبلیغاتی دولتها که در جهت توجیح 8 سال جنگ و کشتار مردم 2 کشور است , خود شهروندان و مردمی که خاطراتی از جنگ دارند بتوانند دست به قلم ببرند و از ناگفته ها, ترس ها, بیم ها, امید ها, واقعیت های جنگ و جنایات صورت گرفته در جنگ بگویند .
از آن سالهای لعنتی آتش و خون و آشی که دولتها و نظام سرمایه داری برای ملتهای ساکن ایران و عراق درست کردند حدود 24 سال می گذرد.
خدایگان قدرت حاکم , کشته شده گان جنگ را شهید نامیدند, شهید راه خدا و شهید راه وطن و سعی کردند که از آنها قهرمان و استوره بسازند تا نسل جدید ذهنیت اش آماده باشد که مانند پدران و مادرانش بازیچه دولتهای قدرتمدار و سرمایه مدار و مذهبی قرار بگیرند.از سال 1378 " کاروان راهیان نور "راه انداختند تا در یک جنگ احتمالی دیگر بتوانند آنان را نیز بازیچه مراکز قدرت و ثروت حکومت مافیایی اسلامی حاکم قرار دهند و به قول خودشان فرهنگ شهادت را زنده نگه دارند تا در صورت آغاز یک جنگ احتمالی دیگر با مغز شویی صورت گرفته در این کاروانها اینبار اینان را بازیچه قدرت طلبی و جاه طلبی صاحبان قدرت قرار دهند.


اواسط اسفند سال 1364 من نیز مجبور شدم که به" سربازی "بروم و نمی دانستم که به کجا تقسیم خواهم شد و اصلا فکر نمی کردم و برایم فرقی نمی کرد  که به جبهه  فرستاده خواهم شد یا در یکی از شهرها "خدمت اجباری "را باید پشت سر بگذرانم چرا که سالها جنگ ,بخشی از زندگی و روال عادی ما مردم شده بود.
موقع تقسیم که در استان اصفهان بودیم ما را به پادگان آموزشی  05 کرمان فرستادند که معروف به یکی از سخت ترین پادگانهای آموزشی ارتش بود.مدت آموزش 3 ماه بود که یک هفته اردو آخر دوره آموزشی بود ولی به دلیل اینکه شدیدا در جبهه سال 1365 کمبود نیروی انسانی وجود داشت  در نتیجه ما را بدون گذراندن اردوی آموزشی به جبهه فرستادند چراکه دیگر کسی داوطلب رفتن به سربازی نبود و آنهایی که به دنبال گرفتن کلید بهشت بودند و اغفال شده بودند قبلا کلید بهشت خود را گرفته بودند و دیگر متقاضی برای آن نبود و رژیم در بسیاری از جبهه ها شکست خورده بود و نیروی انسانی خود را از دست داده بود و از طرفی رژیم به این نتیجه رسیده بود که به جای کشته شدن نیروهای سپاهی و بسیجی بهتر است که در این جنگ فرسایشی و درازمدت , نیروهای ارتش کشته شوند تا بتوانند نیروهای وابسته به خود را حفظ کنند و چون دیگر پایگاه توده ای خود را از دست داده بود و دیگر توهم توده های مردم نسبت به حاکمیت از بین رفته بود در نتیجه مجبورشدند که خدمت سربازی را از 2 سال به 28 ماه افزایش دهند و ما اولین گروهی بودیم که در روزهای پایانی خدمت 2 ساله رژیم 4 ماه دیگر به آن اضافه کرد و ما مجبور شدیم که 28 ماه سربازی کنیم.جالب اینجاست که در سربازی کاملا متوجه می شدی که رژیم در ارتش فاقد هوادار است .من چه در آموزشی و چه در جبهه فقط یک افسر تقریبا حزب الهی دیدم وهیچکس به دلایل وطن پرستانه به جبهه نیامده بود چراکه جنگ طولانی باعث شده بود که جنگ برای مردم عادی شود و بخشی از زندگی محسوب شود.تعداد قابل توجهی از فعالین سیاسی برای اینکه در شهرهای کوچک تابلو شده بودند و زیر ضرب بودند و از طرفی امکان مالی و....برای خروج از ایران را نداشتند به سربازی می آمدند که فشار را بر خود کم کنند و خطر دستگیری را کاهش دهند و 2 سالی در شهرهای خود نباشند و با گرفتن مدرک پایان خدمت در صورت لزوم بتوانند راحتر از ایران خارج شوند که در قسمتهای بعدی خاطرات بیشتر به این موضوع خواهم پرداخت.






۴ نظر:

  1. بادرود .ادامه خاطرات هنوز نوشته نشده یا من نتونستم پیداش کنم؟
    با تشکر

    پاسخحذف
  2. دوست عزیز, هنوز نوشته نشده است .مسائل سیاسی روز که ضرورت پرداختن به آنها وجود دارد باعث می شود که قسمتهای دیگر آن با تاخیر نوشته شود.قسمت دوم آن در باره دوران آموزشی در 05 کرمان خواهد بود و شماره های بعدی آن به زمان جنگ خواهد پرداخت . از آنجائیکه یاداشتی ندارم و از آن سالها حدود 24 سال می گذرد باید به مرور بنویسم تا کم کم خاطراتم را به یاد بیاورم.
    با سپاس از توجه شما

    پاسخحذف
  3. البته دوستان پیشنهاد کرده اند که به شکل رمان بنویسم و بجای تحلیل مستقیم و داوری درباره جنگ، خاطرات و حس هایم را بازآفرینی کنم که بنابراین باید وقت بیشتری صرف آن کنم.

    پاسخحذف
  4. چند ماه پیش با یکی آشنا شدم و پرسید از ایران هستی و من گفتم آره و دوباره گفت که من از عراق هستم.منظورش را فهمیدم و گفتم چه خوب , کشوری همسایه هستیم و حالا هم همسایه شهری/ چند هفته بعد گفتم عربی می توانی ترجمه کنی و اون گفت که نه چراکه من کرد هستم و کردی می دانم تا اینکه امروز گفتم قصد دارم کتاب بنویسم و با کسانی که در عراق سرباز بودن نیز مصاحبه کنم و او گفت که پدرش ارتشی بوده است و 10 سال در جنگ بوده است.8 سال در جنگ با ایران و 2 سال در جنگ کویت ولی پدرم پیر است و تمرکز حواسش کم شده است و قرار شد که افرادی را به من معرفی کند تا بتوانم خاطرات آنها را نیز منتشر کنم.این فرد شوهر عمه اش مفقودالاثر است در جنگ با ایران و گفت بیشتر همکلاسی های من پدرانشان کشته شده اند

    پاسخحذف