ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

اعلامیه کمیته دفاع از آزادی و برابری در ایران – وین: گرامی باد روز جهانی کارگر - همراه با ترجمه آلمانی!


هنوز بعد از سی و اندی سال حاکمیت رژیم دیکتاتوری مذهبی، روز اول ماه
مه بصورت رسمی و قانونی در ایران تعطیل نیست


    کارگران ایران در شرایطی اول ماه مه را برگزار می کنند که بار فشار های چند جانبه و کمر شکن سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را بر دوش می کشند. هنوز بعد از سی و اندی سال حاکمیت رژیم دیکتاتوری مذهبی، روز اول ماه مه بصورت رسمی و قانونی در ایران تعطیل نیست و کارگران نمی توانند آزادانه مراسم دلخواه خود را بر پا دارند. آنان هنوز از آزادی تجمع، تحصن و تظاهرات برخوردار نیستند و تحت حاکمیت رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی نه تنها از حق داشتن تشکل مستقل محرومند بلکه همواره رهبران و فعالین مبارزات کارگری روانه زندان شده و به  شلاق و شکنجه کشیده می شوند و بسیاری از آنان هم اکنون در بند اند و در مقابل, ارگان های زرد و رژیم ساخته شورای اسلامی کار و خانه کارگر که خود نقش سرکوبگران مبارزات مستقل کارگران را ایفا می کنند، همچنان میدان داری میکنند و مبارزات کارگران را به انحراف می کشانند. جالب این که مثلن خانه کارگر در تلاش است تا با کسب مجوز از وزارت ارشاد، تجمع و یا راه پیمایی اول ماه مه در تهران را در بیابان های پرت و دور افتاده در اطراف بهشت زهرا برگزار کند ( به نقل از خبرگزاری ایلنا ) تا صدای اعتراض و طنین خواست های کارگران انعکاس نیافته و بگوش دیگر زحمتکشان نرسد و موجب همدلی و همراهی نگردد.
    تحمیل و سرشکن کردن بار بحران جهانی سرمایه داری از طریق اعمال سیاست های دیکته شده از طرف بانک جهانی و صندوق بین المللی پول در رابطه با حذف سوبسید ها بر دوش کارگران و زحمتکشان، تجاوز بی وقفه بر سطح معیشت و زندگی، گرسنگی و تهیدستی خانواده های آنان را به نیستی کشانده است . بعلاوه فشار های تصاعدی بر خاسته از تحریم ها و سقوط ارزش پول داخلی و گرانی سرسام آور، گسترش موج بیکاری، فعال مایشایی شرکت های پیمانی، قرارداد های موقت و سفید امضاء، عدم پرداخت دستمزدها برای ماه های طولانی، ورشکستگی بیش از پنجاه در صد واحد های تولیدی و خدماتی، موجودیت کارگران را تهدید میکند و مسئله مرگ و زندگی را در مقابل آنان نهاده است که اخراج دسته جمعی بیش از ۶۵۰ نفر از کارگران شهاب خود رو، فولاد غرب و نوید منگنز اصفهان که  در هفته های اخیر رخ داده است و به گفته محجوب، مسئول خانه کارگر، در سال ۹۰ بیش از صد هزار کارگر از هزار واحد تولیدی اخراج شدند، همه از نمونه های آن هستند.
     تحمیل شرایطی که شرح آن رفت بر کارگران و توده های مردم، همراه با تخصیص ملیاردها دلار بمنظور گسترش میلیتاریسم و برتری طلبی منطقه ای، ادامه برنامه هسته ای غنی سازی اورانیوم، گسترش روز افزون واردات و تجارت دلالی به قیمت نابودی تولیدات داخلی و پایمال کردن حقوق اساسی و ابتدایی انسانی ( حقوق بشر) و سیاست ارتجاعی برخورد با کارگران افغانی از جمله سیاست هایی است که رژیم حمهوری اسلامی طی بیش از سی سال با دیکتاتوری سیاه و خونین اعمال کرده و می کند، این همه راهی جزرهایی رادیکال و اساسی از این شرایط و اوضاع  برای کارگران و زحمتکشان  در راستای دستیابی به دموکراسی مستقیم و عدالت اجتماعی و بدست گیری سرنوشت خود باقی نگذاشته است.

زنده باد اول ماه مه روز جهانی همبستگی مبارزاتی کارگران !
سرنگون با رژیم جمهوری اسلامی !

کمیته دفاع از آزادی و برابری در ایران – وین   
بیست و هفتم ماه آپریل ۲۰۱۲

 ..........
ترجمه بزبان آلمانی


Es lebe der internationale Tag der Arbeiter!

    Die Arbeiter im Iran „feiern“ den Ersten Mai unter katastrophalen politischen, wirtschaftlichen und sozialen Bedingungen. Sie haben in mehr als dreißig Jahren Herrschaft unter Diktatoren der Islamischen Republik nicht offiziell frei am Ersten Mai und dürfen den Ersten Mai noch immer nicht frei feiern.
   Das Recht auf freie Versammlungen, Sitzstreiks und Demonstrationen wurde ihnen verweigert. Sie haben nicht nur kein Recht auf unabhängige Organisationen, sondern oft werden ihre Führer und Aktivisten verhaftet und barbarisch gefoltert. Viele von ihnen sitzen derzeit immer noch in Haft. Im Gegensatz dazu hat der ArbeiterInnenrat und das ArbeiterInnenhaus des Regimes freie Hand die unabhängigen Kämpfe der Arbeiter zu unterdrücken und sie so von der Erreichung ihrer Zielen abzuhalten.
  Das ArbeiterInnenhaus hat ein Ansuchen zur Austragung einer Ersten Mai Kundgebung an das verantwortliche Ministerium gestellt. Bemerkenswert, bzw. verlogen daran ist jedoch, dass diese Zusammenkunft der Arbeiter, an einem sehr abgelegenen Ort in der Nähe von Behesht Zahra (laut Ilna Bericht) stattfinden soll. Das Ziel des Regimes, dass die Werktätigen kein Gehör, und somit auch keine Solidarität für Ihre Anliegen finden, ist somit erreicht.
   Die Arbeiter und Werktätigen im Iran sind dem Diktat der Weltbank und dem Internationalem Währungsfond ausgeliefert, dies ist angesichts der Weltwirtschaftskrise und der gezielten Abschaffung von Subventionen besonders weitreichend. Die zunehmende Verschlechterung des Lebensstandards der ArbeiterInnen und Werktätigen, der Hunger und die Armut hat vielen Familien das Leben radikal erschwert.
   Darüber hinaus sind die Folgen des Wirtschaftembargos, die Inflation, die horrende Verteuerung von Grundnahrungsmittel, die zunehmende Arbeitslosigkeit, die absolute Macht der Gesellschaften, die beschränkten und Blankoverträge mit den ArbeiterInnen, sowie die Kündigung von 650 Arbeitern der Schahab Automobil Fabrik, der Fabrik von Fulade Gharb und der Mangan Fabrik in Isfahan in der letzten Woche eine massive Belastung für das Volk. Nicht bezahlte, teilweise monatelang ausständige Löhne, sowie die Ausgabe von Milliarden Dollars zur Aufrüstung und zur Anreicherung von Uran, zeigen wo die Interessen des Regimes liegen.
    Der unkontrollierte Import von ausländischen Gütern zum Nachteil der heimischen Produkte und die Machtgier in der Golf Region, sind weitere Resultate der Politik der islamischen Republik Irans, die das Leben für die Arbeiter im Iran unerträglich gemacht haben. Gegen diese vernichtende Politik haben die Arbeiter und Werktätigen keine andere Option als den radikalen Kampf gegen das Islamische Regime und für Demokratie und soziale Gerechtigkeit.

Es lebe der Erste Mai, der Tag der Internationale Solidarität der Arbeiter!

Nieder mit dem Regime der Islamischen Republik Irans!

Komitee zur Unterstützung der Gleichheit und Freiheit im Iran --- Wien
27. 04. 2012

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطه گرایانۀ احزاب و دولت ها - بخش دوم



قدرت سیاسی (ماشین دولتی)
آیا هرگز میتوان آزادانه به موضوع و عملی اندیشید که به هزاران بند و زنجیر دولت، پرچم و قوانین کشوری اش گرفتار نشویم؟ آیا نمی بینیم که دولت آمریکا هم حتا نمیتواند صلح آمیزترین تجمع کمپ های معترضین به وال استریت و بی عدالتی های آشکارخودش را تحمل کند؟ پس چگونه میتوان در قرن 21 از کشوری نام برد که مردمانش در آزادی زندگی میکنند و در غم بیکاری، گرسنگی، اعتیاد، قاچاق کودک و زن، تخریب فضای زیستی، بی پناهی و یا همواره در وحشت از شروع جنگ های تازه ای نباشند؟ آیا از کودکی به ما یاد نداده اند که مطیع کشور، پرچم و رهبران باشیم و از آن ها به عنوان ناموس و شرف خود پاسداری کنیم؟ شما چند سالتون بود که فهمیدید پول و قدرت همه کاره است و باید برایش بجنگید، رقابت کنید - از دیگران پیشی گیرید تا فرد مهم و موفقی به شمار آیید؟ شما چه زمانی فهمیدید که اگر کسی مقام و منصب بالایی داشته باشد از موقعیت با نفوذی برخوردار است که عده بسیاری فرمانبر و زیر دستش خواهند بود و این احساس قدرت، میتواند حتا تا حد جنون، هیجان آور باشد؟  حال شما  کم کم دوران دبیرستان را به یاد می آورید که قانون و سلسله مراتب قدرت در ساده ترین شکلش به مانند فراش، معلم، ناظم، دفتردار و رئیس از چگونه موقعیت و جایگاهی برخوردار بودند. اهمیت موضوعات درسی بر مبنای چه شیوه تفکر، استاندارد و اهدافی از طریق وزارت آموزش دولت بر ما تعیین میشد؟ آیا در منطقه فقیر نشین زندگی میکردید؟ آیا مدرسه دولتی بود یا خصوصی؟ آیا این همان قانون تقسیم بندی فیزیکی، ذهنی، جنسی، اقتصادی، فرهنگی ... از جانب مناسبات قدرت برای حفظ نظام بردگی مدرن نیست؟ امروزه شما در کوچه و خیابان، اداره و شرکت، انسان هایی را میبینید که با شتاب و نگرانی نیروی کارشان را می فروشند تا غذایی برای خوردن و جایی برای خوابیدن و امکانی برای هزینه بهزیستی و مدرسه فززاندانشان داشته باشند و شاید کمی تفریح تا آن انرژی لازم برای تکرار کار خشک ویکنواخت هر روزه را تا قهقرای بازنشستگی پیش برند. اما اگر مقدار پولشان کفاف ندهد آنگاه بتدریج به صف بیکاران، فقرا، دستفروشان، گدایان، معتادان، تن فروشان، مهاجرین .... و بی خانمانان جامعه ملحق میشوند. شما کارخانه ها، بانک ها، ساختمان های بزرگ تجاری، فروشگاه ها .... را هم میبینید که انواع اجناس شغلی، اطلاعاتی، مدیریتی، پولی ... و کالایی را در انحصار قدرت خویش نگهداشته و با سودهای کلان به خورد مردم میدهند. شما خشم، اعتراض، خستگی و افسردگی را در تار و پود این مردمان دردمند هم میبینید و از خود می پرسید پس چرا این انسان های اسیر شده که نود درصد جامعه را تشکیل میدهند به راحتی متحد نمیشوند که این ساختار نکبت بار ظلم و حقارت را درهم کوبند و آن فعالیت زندگی عاشقانه را در همکاری آزادانه شورایی خویش اختیار کنند همان چیزی که همگی با وجدانی انسانی ازش حرف میزنیم و آرزویش میکنیم اما شما به ناگهان متوجه چند مانع جدی میشوید. می بینید که شبکه ساختار اعمال قدرت و کنترل یعنی دولت غول پیکر، مجموعه بزرگی از آدم کشان و شکنجه گران را در شبکه های مخوف سیستم پلیس، ماموران امنیتی، ضد اطلاعات، ارتش، دادگاه و زندان ها ..... بسیج و سازماندهی کرده تا اعتراضات و شورش های بردگان مدرن و آزادیخواهان را سرکوب کنند. شاید شما بگویید اکثر همین کسانی که در شبکه های سرکوب جامعه خدمت میکنند صرفا برای بقای امورات زندگی اشان مثل بقیه اسیرند و در صورت یک شورش هماهنگ مردمی نهایتا از هم فرو می پاشند چنانکه همواره انجام شده و رژیم ها و حکومت های مختلفی هم فرو ریخته و تغییر کرده اند پس چرا ساختار سلطه پا برجا مانده و باز تولید شده است؟ حقیقت این است که این تحولات جامعه از حد یک کودتای سیاسی و یا نهایتا انقلاب سیاسی فراتر نرفته است یعنی مبارزه مردم تنها به یک جایگزینی حکومتی دیگر ختم شده و ساختار انگلی دولت پا برجا مانده است.  تمام طول تاریخ، یا رفرم در درون حکومت بوده و یا تغییر یک رژیم یا حکومت یعنی صرفا یک رفرم در ظاهر ساختار حکومت دولتی انجام گرفته است. پس چه نیروهای اجتماعی ای با چگونه حیله گری هایی از فروپاشی ساختار سلطه دولت سرکوب جلوگیری میکنند و در برابر شکل گیری شوراها، کانون ها و کُمون های آزاد اجتماع انسانی می ایستند این همان موضوعات کلیدی ای است که ما در یک گذر کوتاه تاریخی به آن خواهیم پرداخت. ( در کشورهای اسکاندیناوی هم برخی از کانون ها و انجمن های خدمات اجتماعی را کُمون می نامند )

 تاریخ ایمان به قدرت سیاسی  (دولت)
شاید تا حدی باور نکردنی به نظر آید که موضوع قدرت سیاسی به چند هزار سال قبل باز میگردد افلاطون و ارسطو چهار قرن قبل از میلاد به ضرورت قدرت سیاسی امپراتوری در تقسیم بندی جامعه برای کنترل بر بردگان، کشاورزان، زنان، نژادها و قوم ها به عنوان طبقات پست تر تاکید میکردند. آنها بدون هیچ شرمی و به شکلی ساده، عقاید و سنت های افسانه ای و اسطوره ای خدایان طبیعی قبل از خود را به روش هایی در حفظ قدرت سیاسی شهریاران و فرمانروایان فرموله میکردند. طبقه بندی امتیازبری اجتماعی به عنوان سرنوشتی از قبل روشن شده در سرشت ذاتی آدمیان توجیه میشد که به حق خدایی فرمانروا نقشی طبیعی اعطا میکرد. دولت شهریاران مظهر قانون جامعه بود و امر هدایت اخلاقی مردمان را از آن خود میدانست و سرپیچی از قانون یعنی توهین به دولت و فرمانروا که مستوجب بدترین شکنجه های زمانه شان میشد هر چند ما از زندگی بردگان دردمند به قلم خودشان  کتابی نداریم اما فرار،مهاجرت و شورش های بردگان و قوم ها بیانگر این است که آن ها حاضر به پذیرفتن چنین تقدیر وحشتناکی بر زندگی خویش نبودند. "رادولف راکر" انسان با وجدان و عاشق آزادی مینویسد: از نظر افلاطون، بردگان و مهاجران از سرشت طبیعی پست و فرودستی به حساب می آمدند که برای انجام وظایف سخت بردگی در خدمت به دولت ایده آل فرمانروایان زاده شده اند و قدرت سیاسی (دیکتاتوری دولت و فرمانروا) باید این طبقه بندی امتیازی را با زور و جباریت بر جامعه تحمیل کند. بر این اساس متفکرین و بزرگان یونان هم امور کارهای طاقت فرسا را همواره از تقدیر بردگان میشمردند. ارسطو هم به دو گونه برده باور داشت یکی بردگانی که به دلیل سرنوشت ذاتی و طبیعی شان فاقد شعور و اعتماد بنفس قلمداد شده و دیگری برده های قانونی که از طریق پیروزی درجنگ به دست می آمدند و همگی چون ابزاری زنده در خدمت ارباب هایشان به انجام کارهای پست و سخت وادار میشدند. راکر میگوید در قرن بیستم از نظر ماهیت قدرت سیاسی دولت چیزی تغییر نکرده است در بهترین حالتش پرولتاریا به بردگان کمیسرهای اشراف سالاری بلشویکی تبدیل شدند (ناسیونالیسم و فرهنگ به زبان انگلیسی، ص79-83 ).
 سرانجام پسر خدای خدایان طبیعی، مسیح سر و کله اش پیدا میشود و سلطنت فرمانروایان پدر سالار در سرزمین غرب، قداستی روحانی به خود میگیرد و دولت که نماد پدرالهی شناخته شده به قدرت سیاسی امپراتوری زمینی واگذار میشود که بزرگان کلیسا به پیروی از حواریون مسیح، نظریه پردازان اخلاقی و سیاسی حاکمان دولت خواهند بود. این بار تضمین منافع صاحبان قدرت، برده داران و اشراف به حکم الهی درون کتاب مقدس خزیده است که مردم و برده ها را به اطاعت از دولت شهریاران و نخبگان فرا میخواند تا در روز موعود به رستگاری رسند. فرمان یک دولت مقتدر، فرمان یک خدای واحد است و همه مردم نسبت به نزدیکی و جایگاه شان به هرم و تمرکز قدرت، تقسیم بندی اجتماعی میشوند. مردسالاران و عالی جنابان دربار، کلیسا، مجلس و قشون لشکری در موقعیت سلسله مراتب شایسته و برگزیده خود قرار میگیرند. وفاداری به قانون و تشکیلات دولت یعنی اطاعت و پیروی از مشیت الهی و هر کس در سرشت ذاتی خودش در گردونه نظام الهی دولت، مسئولیت و مفهوم وجودیش روشن میشود. زنان، کودکان، بردگان، مهاجرین و قوم های غیر خودی به ترتیب در رده های پست تر جامعه به حساب می آیند. حتا قربانی کردن زنان، بردگان و گلادیوتورها در میادین نمایشی، حکم پاداش و تنبیهی مقدر شده بر آنان در سرگرم کردن بزم رجال سیاسی و شهروندان دست اول آن ها انگاشته میشود. جنگ ها، کشور گشایی ها و خونریزی ها چیزی جز اثبات سلطه خدایی برتر در کسب غنایم سیاسی و مادی قدرت نبوده است. هر دولتی که بر شانه های زخمی و رنجور بردگان، ابرسازه های کاخ نشینی و لشکری با جلال و جبروتش را بر می افراشت و بندگان وشهروندان معنوی و سرسپرده تری را بدنبال خود میکشید، فرمانداری ها و حکومت های دیگر را به تمجید، ترس، مقابله و کشور گشایی در کسب برکات خدایی مقتدرتر وا میداشت. ظهور بیشتر خدایان جهل و جنگ در پرتو خلافت اسلامی تنها  کشتار، اسارت کنیزی، بردگی و سرکوب فرهنگ های انسانی و آزادیخواهی را به اوج خود رساند. ادامه جنگ های صلیبی حکومتیان مسیحی و اسلامی در سده های 11 تا 13 میلادی حقیقتا چیزی به غیر از چیرگی برغنایم مادی و کنترل زندگی آزاد زیستی مردمان جهان در چهره معنویات خدایی قدرت نبوده است.
 اریک فروم روانکاو فرهیخته آلمانی که در انجمن روشنگری فرانکفورت شاخص تر است شرایط زندگی رم باستان را در دوران مسیح به تصویر میکشد: هر گونه کوشش برای شناخت خاستگاه مسیحیت، باید با بررسی شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و روانی نخستین پیروان آن آغاز شود. فلسطین بخشی از امپراتوری رم بود و در نتیجه زیر تاثیر شرایط و تحولات اجتماعی و اقتصادی آن امپراتوری قرار داشت. حکومت سزار آگوستین، نشانه پایان یافتن سلطه اشرافیت فئودالی و آغاز تمدن شهرنشینی بود. گر چه بازرگانی بین المللی گسترش یافته بود، اما نه تنها بهبودی در شرایط زندگی توده های کثیر مردم ایجاد نکرده بود بلکه در تامین نیازهای روزمره آنان نیز کمک موثری نمی کرد. از این شرایط تنها قشر کوچکی از طبقه ثروتمندان سود می بردند. جمعیت فراوان بیکار و گرسنه پرولتاریا در شهر ازدحام کرده بودند. پس از رم، اورشلیم دومین شهری بود که نسبتا انباشته از جمعیت بیکار و گرسنه بود. دست ورزان که معمولا در خانه های خود تنها کار میکردند و به طور کلی در زمره پرولتاریا به شمار می آمدند، شرایط مشترکی با گدایان، کارگران غیر ماهر و دهقانان داشتند. در واقع پرولتاریای اورشلیم شرایط بسیار بدتری از پرولتاریای رم داشت. اینان نه از حقوق مدنی حکومت رم بهره می بردند و نه نیازهای مبرم و اولیه شان چون خوراک، همدردی، از سوی امپراطوری عیاش، قمارباز و اسراف گر برآورده میشد.
 جمعیت روستایی که زیر فشار مالیات های سنگین کمر خم کرده بود، به بردگی تن میدادند. خرده پاهایشان نیز وسایل تولید و زمین های کوچک اندازه خود را از دست داده بودند. برخی از این دهقانان به صف گسترده پرولتاریای اورشلیم می پیوستند و برخی دیگر به راه حل های مایوسانه ای چون قیام های خشونت بار سیاسی و غارت و چپاول روی آوردند. در کنار پرولتاریای فقر زده و مایوس اورشلیم و رم، یک طبقه متوسط اقتصادی رشد کرد که هر چند زیر فشار حکومت رم بود، اما از نظر اقتصادی ثبات داشت. بر بالای این طبقه، گروهی کوچک اما قدرتمند و صاحب نفوذ از طبقه فئودال ها قرار داشت که روحانیت و پول حکومت اشرافی را تامین میکرد" (جزم اندیشی مسیحیت، ترجمه منصور گودرزی، ص44). فروم از سه گروه اجتماعی صدوقیان، فریسیان و ام هارا نام می برد که به ترتیب، نمایندگان طبقات مرفه، متوسط و فرودست بودند. در گزارش فلاویوس ژوزفوس آمده که صدوقیان گر چه ثروتمند و بلند رتبه بودند اما رفتار خشن آنها با طبقه اشراف درباری همخوانی نداشت. باید این تصویر را در ذهن داشت که آن زمان حکومت دولت امپراتوری، آشکارا عنوان پدر مقتدر و قدرتمند جامعه را تجلی میکرد و مردم فرودست و بعضاً متوسط  در واقع علیه این اقتدار و جباریت  پدر خدایی بود که شورش میکردند. با وجود این، موعظه های مسیح باعث نشد که بخشی از مردم ستمدیده دست از جنبش های عملی رهایی بخش بردارند ضمن اینکه بر جنبش مسیحایی موعود هم تاثیر میگذاشتند. فروم می گوید: اندکی پیش از مرگ هیرود، یعنی آنگاه که مردم افزون برسلطه رم زیر ستم دست نشاندگان یهودی آن ها نیز بودند، در اورشلیم یک جنبش مردمی به رهبری دو کاتب فریسی به وقوع پیوست که در پی آن عقاب رمی ها از سردر معبد پایین کشیده شده و تخریب گردید. محرکین این جنبش اعدام شدند و رهبر توطئه گران را نیز زنده به آتش افکندند. پس از مرگ هیرود، مردم در برابر جانشین او آوکیلاوس، تظاهراتی به راه انداختند و خواستار آزادی زندانیان سیاسی، الغای مالیات های بازار و کاهش پیشکش های سالانه شدند....جنبش ها قوت بیشتری گرفت.... و در اورشلیم به یک قیام خونین دیگر علیه رم انجامید. در مرکز قدیمی انقلاب یعنی جلیله، جنگ و گریزهای فراوانی با رومیان در گرفت. در اردن نیز آشوب به پا بود" (ص 51-46). به هر حال این جنگ های چریکی در روستا ها هم ادامه یافت و همه این قیام ها همواره به شدت سرکوب میشدند با مایوس شدن بخشی از مردم کم کم شکاف های زیادی بین طبقات پایین و متوسط هم شکل میگرفت. گروهی از مردم روستا با شهروندان فقیر، جنبش زیالوت (متعصبین) را شکل دادند. ادعا های پیغمبری زیاد شد فردی هم بنام تئودس مردم را به رفتن به اردن موعظه میکرد که در آنجا به مانند موسی معجزه خواهد کرد. رومیان ،وحشتزده، دست به قتل عام پیروان مسیح زدند و سر تئودس را هم از تن جدا کردند. جنگجویان و مبارزین زیالوت، مردم ترسیده را به ادامه مبارزه تشویق و تهدید میکردند. گروهی ازجنبش زیالوت که به اصحاب خنجر معروف شده بودند دست به قتل و غارت طبقه فریسیان و بزرگان و معابد یهودیان میزدند، روستا هایی که همکاری نمیکردند را به آتش می کشیدند. قیام بزرگی در سال 66 م با رم در گرفت هر چند بردگان به نظر پیروز شده بودند اما جنگ ها ادامه داشت و جنبش ها هم بتدریج فروکش میکرد. مبلغین مسیحی مردم را به آرامش و روز موعود دعوت میکردند و کسانی را که دزدی کرده و همسایگان را آزار میدادند، نفرین میفرستادند، که اجازه ندهید زرق و برق زندگی اشراف ،چشمانتان را کور کند زیرا آن ها مطابق اعمالشان سزایشان جهنم است شما مسیح را باور کنید که ستمدیگان را به بهشت خواهد برد. یحیی، مبلغ دیگری، جنبش فکری بزرگی راه انداخت و مردم را به بشارت ملکوتی وعده داد که آمدن مسیح نزدیک است و او پیروانش را نجات خواهد داد و پادشاهی آسمانی مسیح بر زمین خواهد درخشید.
 اولا چند موضوع را اینجا روشن کنیم که مورخین و مفسرین سیاسی مسیحی در چندین زمینه با هم توافقی ندارند اینکه مسیح اسطوره ای درچه زمانی و چگونه آفتابی شد؟ اصرار هم دارند او را چنان پاک و مقدس جلوه دهند، گویی از مادری مطلقا باکره به دنیا آمده است ( نگاه کنید که زن نباید دست خورده و ناپاک به حساب آید ) و اینکه باید او را به تبار بزرگان و یا  فقرا نسبت دهند باز بستگی به نوع نتیجه گیری سیاسی پشت پرده آنان دارد. و بالاخره آیا او مردم را به شورش علیه امپراتوران دعوت کرد یا نه، زیرا مسیح نهایتا تسلیم شدن بردگان را به بالاترین تک خدایی قدرت فرمان داده بود که حتی بر رقیبش موسی ارجحیت پیدا میکرد. البته نا گفته نماند که در مورد تفاسیر موضوعات سیاسی دنیوی، ناجیان دولت الهی می بایست بسیار زیرکانه و موذیانه توجیه گر اعمالشان می شدند. آن ها همه دریچه های فرار را برای شرایط بحرانی خودشان باز گذاشته بودند و بسته به اوضاع بازار روز، زیر پای یکدیگر را خالی میکردند. پس در این موارد هم بین آن ها توافق روشنی در کار نبود و تنها در یک حیله مالکیت سیاسی باهم هم پیمان میشدند آن هم موعظه تسلیم مردم به قدرت سیاسی بود. به هر حال این اسطوره ها به هر صورتی که بازی داده شده نهایتا به تداوم ذهنیت ایمانی و تلقینی بردگان در وفاداری به خدایان قادر و رهبران سرنوشت ساز، انسجام یافته است که بی تاثیر از شکست های پی در پی بردگان در مبارزه علیه خشونت بی امان امپراتوران روم نبوده است و در نتیجه آن ها را از داشتن اختیار آزاد و خودگردانی جامعه خویش منع میکردند. در واقع اعتماد مردم در اتکا به قدرت همیاری و شورایی آزادانه برای تغییر سرنوشتشان می بایست از آن ها سلب شود آن هم در جهت پرهیز از تمایلات استقلال طلبانه و ترک همه مواهب دنیوی تا به دست بزرگ مردانی الهی رستگار شوند یعنی بردگان اختیار فردیت آزادشان را می بایست در هاله ای از ترس و خود آزاری، تسلیم اقتدار سادیستی دیگرانی که خدا، رهبر، ارباب، پدر مقدس (و حتا شوهر بالای سر زن در فضای کوچکتر خانواده) نامیده میشدند، قرار میدادند. خوب، زمانیکه فرد را عملا به شکلی آرمانی و ایمانی  باز مجبور میکردند در زیر نظام سلطه و آتوریته قدرت، هویت مستقل خودش را در تصمیم گیری برای سازندگی جامعه اش نفی کند آن گاه چه اتفاقی میفتد، این که انسان امید به خوشبختی و آینده ای بهتر را باید در وابستگی به فرایند زنجیره قدرت سیاسی یا حاکمیت جستجو کند. طبیعی است که همه بردگان هرگز چنین فرایندی از خشونت را نپذیرفتند. اما مشاورین سیاسی بی وقفه برای رقابت در قدردانی و ستایش از ساختار بت مقدس قدرت، بردگان را تا حد شهادت به معنی نهادینه کردن ایدئولوژی ایمانی دولت الهی، ترغیب میکردند. اما وقتی این باور به ناجی حکومتی برای برخی درونی شود آن گاه سلطه سیاسی پدر همواره در هر زمانی تلاش میکند از این باور کور برخی از مردم، علیه آزادی خواهان و منتقدین به نظام الهی بهره برداری کند. این جایگزینی نفرت و ترس از ناتوانی، حقارت و سر سپردگی در نقاب آرمانگرایی تنها امیدی است که از برکات سلطه قدرت به آن ها انتقال میابد.
 امروزه این واقعیت را میتوان به روشنی در سیمای ولایت حزب الله، لیبرال ها در توکل به نئولیبرالیسم و احزاب چپی به دیکتاتوری کمونیستی مشاهده کرد. ممکن است شما بگویید مقایسه کردن برخی احزاب چپ و لیبرال با حزب الله اصلا منصفانه نباشد اما فراموش نکنیم همین لیبرالها مثل بنی صدر، بازرگان، یزدی، سحابی، قطب زاده ها با برخی از چپ های ضد مردمی بودند که با دولت اسلامی همکاری کردند و یا در ساختار قدرتش قرار گرفتند و در جهت حفظ منافع قدرتشان دانشگاه ها، کردستان، ترکمن صحرا، جنبش زنان و غیره را به توپ بستند و لت و پار کردند در حالیکه این احزاب تا قبل از کسب قدرت دولتی یا سیاسی چه حرف های فریبنده و انسان دوستانه ای میزدنند. ما جلوتر در بخش قدرت سیاسی مدرن به این مسئله کلیدی می پردازیم که چرا استخوان بندی احزاب منشا مذهبی دارد و در جهت نفاق اندازی و نابودی همبستگی شوراها و کمون های آزاد سازندگی عمل میکند. اما این را گفته باشیم که موضوع بر سر خوب و بد بودن آدم نیست هر کسی که در جایگاه قدرت دولتی قرار گیرد فاسد و دیکتاتور میشود پس یا واقعا احمق است و یا آگاهانه جاه طلب و سلطه جوست که نظریه دوم صادق است زیرا ساختار دولتی، مخوف ترین مرکز وادادگی و ضدیت با شوراهای آزاد اقشار متنوع اجتماعی است. مگر لنین، استالین، تروتسکی، کامنف، زینوویف و دزرژینسکی ها نمونه های "خوب" دوستداران آزادی نبودند که در یک حملۀ باند حزبی، ماشین دولتی را در اکتبر 1917 روسیه تسخیر کردند و دست به بالاترین جنایت ها علیه آزادی شوراها و ابتدایی ترین آزادی های اجتماعی مردم زدند. نیرو و حزبی که قدرت سیاسی را کسب میکند مطمئن باشید که توجیهات سرکوب آزادی های اجتماعی را به طور طبیعی در حفظ منافع قدرتش در بازی سیاست فراهم می آورد. همین اوایل سال 2000 که عده ای از کادرهای حزب کمونیست کارگری به علت تضادهای درونی تشکیلات قدرت از سازمان انشعاب کرده بودند چند تایی به ما می گفتند که از جانب مرکزیت رهبری حکمتیست، هشدارهای تهدید آمیزی تا حد مرگ دریافت کرده بودند شما تنها تصور کنید که اگر این احزاب، قدرت دولت سیاسی را در دست داشته باشند آن موقع چه دماری از مخالفین خود در می آورند. همین جمهوری اسلامی، دولت خود را حامی مستضعفان جهان می نامد و میگوید ما اینجا آزادی داریم ولی نه برای ضد انقلابیون و مدافعین استکبار جهانی. مگر جمهوری های غرب چه میگویند آن ها تحت عنوان اینکه دمکراسی در خطر است اعتراضات خیابانی را در هم میشکنند تا نظم قدرت به هم نخورد. پلیس دولتی اجازه نمیدهد که دانشگاه ها، پارک ها، انجمن ها، کارخانه ها و غیره در دست آزادیخواهان قرار گیرد و به فضاهای ارتباطی زندگی شورایی مردم تبدیل شود طبیعتا نه آن ها، هر دولتی چنین اعتراضاتی را به عنوان شورش، آنارشیسم، و نظام شکنی علیه ساختار قانون الهی خویش تلقی می کند و لولو سر خرمنی به نام القاعده ساخته اند و نعره میکشند که آهای مردم مواظب تروریست ها باشید میخواهند نظم اجتماعی ما را به هم بزنند. لنین حزب بلشویکش را دولت گارکران نامید و فریاد زد هر مخالفتی با دیکتاتوری کارگران به مفهوم توطئه ضد انقلاب و بورژوازی به حساب می آید و با سازمان پلیس امنیتی چکا، زبان آزادی را از حلقوم مردم و خود کارگران بیرون کشید. از نگاه تمرکز قدرت، جامعه باید در کنترل منافع تجارت و بازار مصرفی باشد و مردم باید مثل ربات کار کنند و آشغال کالا بخرند تا اقتصاد انگلی و مخرب زندگی زیستی، توسعه یابد تا مثلا بیکاری و بحران در جامعه پیش نیاید. گرچه امروزه در قرن 21 عقب نشینی های جنبش های مقاومت توسط یورش هماهنگ دول سرکوب و دیکتاتوری احزاب قدرتی جهانی، دلیل بر پذیرفتن وضع موجود نیست بخصوص اینکه همه مردم از نسبت آگاهی فرهنگی اجتماعی متنوعی برخوردار شده اند که اتفاقا ضرورت جنبش شورایی را صد چندان کرده است که در بخش ماهیت فاشیسم و دیکتاتوری پلیسی دولت مدرن به آن خواهیم پرداخت.
از نقطه نظر روانکاوی اجتماعی، اریک فروم معتقد است که اگر بردگان و فرودستان آن زمان سرانجام دست از سرنگونی دولت پدر و یا پدر سرکوب گر برداشتند دلیل قوی ترش این بود که مسیحیان اولیه مسیح را مردی از میان خود دیدند و نه این که از ازل خدا بوده بلکه از سوی خدا به پسر خداوندی برگزیده شد (به صورت پسر خواندگی) و بعدا به مقام خدایی مسیح ارتقا یافت و مثل خود آن ها رنج ها کشید و بر صلیب کشیده شد. این همانندی دردهای مسیح با بندگان، باعث فروکش کردن خشم فقرا و رنجبران از اربابان و امپراتوران شد زیرا آن ها مسیح را خدای راحم و مهربان خود دانستند که به زودی بر میگردد و آن ها را به شاهی و رستگاری خواهد رساند. بنابر این، بردگان برای ارضای آرزوهای خود به خیالات روی آوردند بخصوص که از مبارزا تشان علیه جباریت خدایان چیزی جز شکست، عذاب و شکنجه ندیده بودند. جلوتر در تاریخ دولت مدرن خواهیم دید که چگونه پدران قدرت از حیله سیاست همزاد پنداری در چهره رهبران دلسوز، دولت سرکوب را از زیر ضربه دور میکنند. در ضمن تفسیر دیگری هم در نوشته های کاتبین آن زمان آمده که بندگان می بایست خود را سرزنش می کردند که شورش های آن ها علیه خدایان پدر، باعث شد که خشم پدرالهی بر پسرش مسیح نازل شود تا از این به بعد اعتقاد به یک پدر الهی نیک سرشتی چون مسیح بتواند در شکل یکتا پرستی رهبر الهی جلوه گر شود. هر چند کشتار پیروان مسیح سیصد سال به درازا کشید زیرا ثروتمندان و اشراف، مسیحیت را دین فقرا و محرومین میدانستند و در عین حال خشم بردگان هم در نگاهی تحقیر آمیز به درباریان و اشراف، تحصیل کرده ها و هنرمندان همچنان آشکار بود تا این که دولت فرمانروایی رم چهره برگزیده خدایی مسیح "مردمی" را در دربار خویش متجلی میسازد. اینجا یک دولت و یک رهبر، نماینده شرعی و عرفی یک عرش الهی محسوب میشود و کلیسا و دولت به وحدت وجودی یکدیگر میرسند و به لطف الهی مسیحیت، بزرگان رم اکنون به خاطر ثروت و امتیاز خون پاک شده  اشرافی خود از فقرا و فرودستان، در سیمای معنوی برتر و عقلی ممتازتر خودنمایی می کنند و کمک به فقرا و زیر دستان از مراحم و لطف برگزیدگان محسوب میشود. حتا حواریونی چون پولس قدیس، آزاد سازی بردگان را به صلاح آن ها نمیداند و بردگی برای اشراف و رجال مسیحی شده را گویی به عنوان لطفی از جانب مسیح رنج دیده وانمود میکند و آن ها باید تا ظهور او برای آزادی صبر پیشه کنند. این قدیس میگوید: کنیزی که صیغه شده و فرزندانی زاییده باشد، اگر تنها به ارباب خود پای بند بماند، میتواند اجابت شود اما اگر هیچ کدام از این موارد را رعایت نکند باید از دین اخراج شود" (ص 84). در واقع این آغاز دوران وحشتناک قرون وسطی تا سده های 14 و 15 میباشد هر چند مراحم زن ستیزی و زن سوزان مسیحیت به صحرای عربستان هم میرسد که هیچ مادری آرزو نمیکرد که فرزندش دختر باشد و در چنگ موهبت الهی پدر سالاران گرفتار شود. حتا در اواخر سده 14 که استعمار مدرن اسپانیا و اروپا به سرزمین سرخپوستان باهاما رسید از هیچ جنایتی علیه این بومیان کوتاهی نکردند. دستان کودکان و نوجوانان را قطع میکردند اگر که برای آن ها طلا و سنگ های قیمتی نمی آوردند. زنان و مردان را برای بردگی طاقت فرسا در زیر و رو کردن زمین از هم جدا میکردند که گاهی تا شش ماه عاشق و معشوق همدیگر را نمیدیدند. زندان ها را بر پا کردند چیزی که بومیان باهاما تا آن زمان هرگز نمیشناختند. اکثر زنان نوزادانشان را در رودخانه ها غرق میکردند که به سرنوشت آن ها دچار نشوند. زیبایی و تنومندی این بومیان زبانزد اروپاییان بود و بردگان بیشتری را میخواستند که اکثر آنها در ته کشتی از سرما میمردند و یا خودکشی میکردند. جمعیت چهار یا پنج میلیونی بومیان در مدت چند سال به 500 هزار نفر رسید. کریستف کلمب که آغاز گر چنین جنایتی بود در کتابش می نویسد وقتی ما وارد باهاما شدیم با چنان آدمیان عضلانی و زیبنده ای روبرو شدیم که برایمان باور نکردنی بود آن ها بی دریغ از ما پذیرایی میکردند و زنان بومی آزاد بودند از روی میلشان حتا با ما هم آغوشی کنند. من می اندیشیدم که آن ها چه برده های مفیدی میتوانند برای ما باشند. در سری بعد که با کشتی های زیادی برای کسب غنایم بیشتر برگشتیم آن ها دیگر به ما علاقه ای نشان نمیدادند و در جنگل ها پنهان میشدند (تاریخ آمریکا، اثر هوارد زین به زبان انگلیسی). دقیقا به خاطر نمی آورم، نوام چامسکی هم در یکی از کتاب هایش نوشته بود، سرزمین هایتی به گفته جهانیان، بهشت روی زمین شمرده میشد تمدن غرب چنان غارتش کرد که امروزه مخروبه ای بیش نیست.
پس چون کلیسا میخواست که قدرت روحانیت مسیح را در نزد توده ها کسب کند لازم دید تفسیرش از مسیح به عنوان مردی که به مقام الهی رسید را به خدایی که برای انسان شدن به زمین پایین آمد، تغییر دهد تا خود را به عنوان جایگزین خدا در آمرزش و رهبری بندگان رسمیت بخشد و این جسارت شورش رنجبران علیه دولت پدری را خنثی سازد. بنا بر این قدیسان سیاسی قادر شدند شور و انگیزه خصمانه بردگان را نسبت به دولت پدر الهی خاموش سازند و آنان را به ریاضت کشی و اطاعت از رهبری دولت زمینی وا دارند تا ایدئولوژی دولت روحانی و آرمانی مسیح بر آیین امپراطوری رم مسلط شود. بردگان و طبقه ستمدیده از نظر روانی باید تنفر و خشم خود را از ساختار دولت کنار میگذاشتند و از سلطه پدر معنوی نوین در شکل قدرت دولت زمینی، راهنمایی، عطوفت و مرحمت طلب کنند. در واقع این پایان آخرین جنبش ستمدیدگان تا اواسط قرن 18 می باشد که دوباره پیکان مبارزه بردگان، در سیمای جنبش های آنارشی و شورایی کارگران صنعتی، مستقیما و بلا واسطه، ساختار قدرت سیاسی یا ماشین دولتی مدرن را زیر ضربه قرار دهند البته این بار تجسمی جهانی دارد اما بسیار ناکامل و ضعیف زیرا هنوز از دو جانمایۀ جنبش اساسی و با شکوه آزادی بخش محروم بودند یکی جنبش زنان و دیگری جنبش طبیعت زیستی به عنوان آخرین جدال آزادی زیستی با ساختار سلطه. شاید بتوان به طور حیرت انگیز و فریبنده ای آن را جدال دو نیروی زندگی و هستی با مرگ و نیستی توضیح داد. از این جهت آگاهانه توصیف حیرت آور و فریبندگی را مناسب میدانم چون که حقیقتا در وضعیت بسیار حساس و بحرانی، زندگی زیستی قرار گرفته ایم و اصلا جنبه شوخی ندارد اما بسیاری هنوز به طرز ناباورانه ای این موضوع را به شوخی گرفته اند و چنان غرق در هیجانات و تنش های مصنوعی و بیمارگونه ای شده اند که مفهوم حقیقی عشق و انسانیت را نمیشناسند. تمام ساختار سادیستی سلطه در طول تاریخ مظهر نفرت از عشق و عاطفه مادرانگی در زایش زندگی بوده است. نقش اسطوره ای حضرت مریم نه به عنوان زنی با اراده و برخوردار از هویتی مستقل در خلق زندگی ای آزاد برای فرزندش بررسی می شد ، بلکه  می بایست هر فرزندی  از جانب مادر در جهت رام شدن به درگاه قدرت پدر تعلیم داده میشد. این جا زن از خودش صورتی ندارد و حتا حضور مسیح در زهدان مریم، هنوز بیانگر یگانگی مادر با فرزند و معشوقش نیست (زیرا او حق عشق ورزی نداشت تا پاک بماند) زیرا هویت و هستی مسیح باید در نزدیکی با پدر الهی، معنا پیدا کند از این جهت، حضور مسیح  در درون مادر همچنان از فقدان پدرش رنج میکشد تا به او بپیوندد. از نظر سلطه الهی مسیحی که همه مذاهب رسمی قدرت و دولت های امروزی، ماهیتا از آن بهره مند میشوند قدرت داوری پدر الهی به عنوان عقل کلی جهانی و یا عقل کل است که مقام رهبری جامعه زمینی را به دست می آورد. زن در جایگاه رهبری به عنوان عقل کلی در دوران مدرن تنها به عنوان مادراعظم (دین کاتولیک) در چهره حضرت مریم چیزی جز پاسداری از قدرت پدر و پسر الهی نمیتواند باشد چون باید ساختار سلطه دولت سرکوب را در کنترل فرزندان به نیابت از پدر به نمایش گذارد. از جایگاه قدرت، وظایف زنانی که  شایسته  خاندان دربار الهی باشند، تمجید از منزلت دولت پدر است و این جایگزینی، صرفا یک امانت داری نمادین از مالکیت خدایی مسیح درغیاب اوست. مادر و زهدان صرفا وسیله ای موقتی هستند برای آرامش عقلانیت حکومت مردسالاری و رقابت جویی. وحشتناکتر اینکه اگر جانمایه زن را از ازل گناهکار، ناپاک و شیطانی خوانده اند صرفا برای توجیه امیال شهوت پرستانه و خود خواهانۀ بینش مسلط شده پدر سالاری بوده است که توانسته عواطف و احساسات دوستی، مهرورزی، همیاری و همدلی جنسی و انسانی مرد و زن را سرکوب و دفرمه کند. هنوز هم عوامل سلطه از طریق ساختارهای متنوع ایدئولوژیک خاندان حزبی و قدرتی به تخریب روابط همدلی و همیاری آزاد مردم می پردازند. با در نظر گرفتن زندگی انسان از دو میلیون سال پیش در اشکال غار نشینی، سرپناهی، سنگی، میان سنگی و نو سنگی، پیش از تاریخ و تا کنون، بیانگر وضعیت بیشمار مناسبات انسانی در انواع  زیستگاه های اجتماعی  دوران بوده است که نسبت به شرایط اقلیمی و رویدادهای طبیعی زندگی در انتخاب روش، اندیشه، رفتار و تجربه اندوزی های متفاوتی پیش میرفته است. مگر ما نمی بینیم که حتا حیوانات تا چه حد در ویژگی های خود دارای شعور و احساسات خیره کننده ای هستند و برای یافتن غذا و نجات زندگی فرزندانشان از هیچ جانفشانی دریغ نمی ورزند و گاهی مثل فیلها و گوریل ها در مرگ عزیزشان روزها غم گساری میکنند. همه انسان ها هر کدام با ویژگی های کاراکتری و شخصیتی متفاوتشان و نوع مناسبات گروهی شان در این دوران ها لزوما راه و شیوه خشونت، جنگ و زن ستیزی را انتخاب نکرده اند و شاید مجبور به مقاومت، کوچ و مهاجرت میشدند. تاریخ مکتوب را مردان قدرت نوشته اند اما تاریخ حقیقی دیگری هم وجود دارد که بردگان نمیخواستند برده باشند و خواهان آزادی و الغای بردگی بودند و بسیاری از اقشار متوسط اجتماعی برای آزادی بردگان و خودشان مبارزه میکردند. زنان هرگز زن ستیزی، تجاوز و جنگ، سلطه جویی، و سلسله مراتب قدرت دولت را از ضرورت تاریخ زندگی خود نمیدانستند و امروز هم نمیدانند و مبارزه برای آزادی از ساختار سلطه همچنان ادامه دارد. ما از نگاه تجربه و آگاهی امروزمان به تاریخ می نگریم و هر گونه توجیه ابلهانه ای را در تئوریزه کردن فقدان شعور لازم بردگان و زنان برای خواست آزادی را در طی تاریخ تا به این لحظه شدیدا محکوم میکنیم و آن را از سیاست و بینش سلطه گران میدانیم. دولت بالاترین نماد سلطه گریست و لیبرال ها به خوبی ماهیت ساختار مذهبی و سرکوب آن را میشناسند. دولت پدر الهی است و هدف اصلی آن تحمیق و کنترل از طریق مدیریت فرهنگی، اخلاقی و رفتاری جامعه است پس صرفا یک ابزار سرکوب فیزیکی و مکانیکی نیست. دولت تنها وزارت جنگ و پلیس و زندان....نیست بلکه وزارت تربیت و آموزش قانون کار و سلطه گری هم هست تا مردم را در کنترل منافع و تفکرسلطه گری پیش برند. اما غریزه انسان برای همکاری آزاد اجتماعی ساخته شده ودر برابرسلطه  مقاومت نشان میدهد. ساختار دولت بمانند یک زندان بزرگ عمل میکند و میخواهد رابطه آزاد عاشقی، شورایی و مشارکتی انسان را در هم شکند، رامش کند و او را تسلیم خودخواهی سادیستی قدرت مسلط خود کند.( اینجا فرصت نیست که بر سر شرایط اجتماعی و اشکال و انواع تبدیل پذیری این رام شدگی و بازتاب ها و کنش و واکنش های روانی، شخصیتی، فیزیکی و تفکری آن صحبت کنیم. مشاهده رشد جنبش های ضد سلطه کنونی در جهان برای آزادی مناسبات شورایی، نمایان گر حضور نسلی با شکوه و آگاه از عمق تاریخ استعمار و استبداد سلطه می باشد) بنا بر این در درون این ساختار بیمار قدرت، که در فضای جامعه برای شکستن همبستگی مردم، نفوذ کرده، همواره رقابت و جنگ بر سر موقعیت ها و جایگزینی، تحمیل میشود چون آدم های قبلی جاودانه نیستند و شیفتگان تازه ای برای کسب قدرت با طرح ها و برنامه های فریب جدیدی باید وارد صحنه شوند. با بهره گیری از خواست های اجتماعی و برخی عادات کهنه دنباله روی مردم، مثل مور و ملخ، تشکیلات و احزاب قدرتی درست میکنند و جنجال های انتخاباتی و یاحتی تغییر رژیمی  به راه میاندازند تا تشکل ها و انجمن های شورایی و ارتباطی مستقل اقشار اجتماعی را گیج و متلاشی سازند و هر کدام بخشی از اجتماع مردمی را جذب حزب خویش کنند تا در معامله قدرت به حساب آیند. هیچ مهره حزبی ای در شوراهای آزاد شرکت نمیکند که بخشی از وجود مستقل تصمیم گیری و تجربه اندوزی مستقل شورا در ارتباط با دیگر شوراهای مستقل باشد بلکه به صورت یک مامور حزبی برای برنامه قدرت حزبش باید عضو گیری کند. هویت او مستقلا در خدمت رشد شورایش نیست نظریات و راهنمایی هایش برای فروش موقعیت حزبش و جایگاهی برتر برای خودش است. تصور کنید چند مامور حزبی متفاوت در شورا حضور داشته باشند و هر کدام هژمونی حزب خودش را بر شورا میخواهد این عملا یعنی سیاست توطئه ساختار سلطه در نابود کردن شوراهای آزادیخواهی. پس این توجیه قدرت از دیالکتیک جبر خطی تاریخ چه ایده آلیستی چه ماتریالیستی تنها توهینی به مبارزه و تجربه دینامیک آزاد زیستی انسان هاست. فلسفه بافی منفعت جویانه ای که تنها سلطه قدرت الهی را تا کنون باز تولید کرده است آن هم در شکل دولت های اتمی که به ما بگویند آزادی را دیگر در خواب ببینید. این بحث های احمقانه فرسایشی ماتریالیسم دیالکتیک و ایده آلیسم به چه درد ما میخورد. شما میگویید اگر سیاره دیگری به موقعیت و کیفیت زمین شکل بگیرد دوباره همین پروسه چند میلیارد ساله و مرگ داینوسورها و بعد دوران یخبندان و سنگی و تداوم جنبش بردگان و شکست اسپارتاکوس و غیره از نو تکرار میشود. متاسفانه اکثر مردم و عاشقان آزادی، مفاهیم و واژگان حقیقی آزادیخواهی را تا حدی گم کرده اند شاید هم بتوان به آن ها حق داد با وجود اینکه از صمیم قلب آروزیش را دارند. زیرا لحظه ای نیست که با تبلیغات کالایی روشنفکری ساختار قدرت بمباران نشوند حقیقت این است که تمام فرایند زندگی مملو از آزمون و خطا و درس آموزی است پس نمیتواند مسیری اجتناب ناپذیر شمرده شود در آن صورت بررسی ما از اشتباهات و درس های گذشته چه مفهومی دارد.
حال ما شاهد یک همانندی خیره کننده بین کارشناسان و نظریه پردازان سیاسی عصر جدید با قدیسان سیاسی قدیم خواهیم بود. حتا حقه بازی سوسیال دمکراسی و احزاب چپ کارگر محور، صرفا تلاشی است رسوا شده برای حفظ قدرت سیاسی امپراتوری که شباهت زیادی به موضوع عقل کل مسیح رنج کشیده دارد، حربه ای که ماتریالیست ها خواستند خدا را پایین آورند اما خود جای او نشستند. اکنون ما میدانیم که مبنای ایده الیست و ماتریالیست حزبی در قدرت یکیست هر دو حکومتشان منطبق بر نظم الهیست. در بخش چهارم، تاریخ عصر مدرن دیکتاتوری و خودکامگی، صراحتا به جدال آزادی شورا و سلطۀ نئولیبرالیسم در رویدادهای حقیقی زندگی همیاری خواهیم پرداخت.     
 دوستان بگذارید یک چیز را صادقانه از تجربه عشق به آزادی و ارتباط دوستی با انسان ها بگویم که خواست اکثریت مردم دراین دوران خاص و پر شتاب بیداری جهانی و بخصوص ایران که همه در تلاش یافتن راهی برای هم یاری، همبستگی و اعتماد به یکدیگر هستندو آن اینکه  صاحبان قدرت بدون شک همگی در بیماری پوچگرایی و نفرت درونشان اسیرند برای همین به بزرگ نمایی احمقانه ای روی می آورند آن ها دلشان میخواهد که ما در قالب قدرت سیاسی به جنگ و رقابت با آن ها بپردازیم زیرا این شیوه تفکر و میدان عمل آنهاست که در پشت ماسک  سلطه جویی، حیله گری و گنده منشی، حقارت و بی ارزشی خویش را پنهان می سازند و برای آن ها هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست که ما ماسکشان را کنار بزنیم تا در چشم مردم فرو ریزند. آن ها از اینکه مردم یکدیگر را دوست داشته باشند و برای همبستگی شورایی خودشان مبارزه و آگاهی رسانی کنند تا آن ها هیچ کاره به حساب آیند، متنفرند. ما باید به مردم همسایگی و عاشقی بگوییم که این سران و بزرگان حکومتی و رهبران احزاب دولتی، آدمیان کثیف و فاسدی بیش نیستند. این ها برای سلطه جویی، جنگ و جنایت، نابودی زندگی زیستی و حقه بازی سیاسی و مفت خوری پرورده شده اند. این رجال سیاسی قدرت مدام به صورت گروهی به کاخ ها، مجالس و مهمانی های کشوری یکدیگر میروند و بر سر چاپیدن و شیوه کنترل مردم با هم چک و چانه میزنند. رسانه های دروغ و آدم فروشی هم بر سر تجلیل از این عالی جنابان مسخره به رقابت نمایشی می پردازند بله کله گنده های پوک و عقده ای، بی رحم و بی عاطفه که فکر میکنند در دربار دولت الهی برای خودشان کسی هستند. ستاد فرماندهی ای که وظیفه اش تنها کشتن آزادی، شادی، خلاقیت و هنر انساندوستی و عاشقی جوانان و مردم است و نه چیز دیگری.
تمام طول تاریخ سلطه دولت، بیانگر این واقعیت بوده که ماهیت ساختار متمرکز قدرت بر اساس دوخصیصه نهادی و تضاد درونی  تداوم یابد. اولا، آزادی جامعه را در کنترل خویش نگهدارد یعنی از طریق دولت سرکوب، مناسبات ارتباط شورایی مردم را در هم شکند و آن ها را به شکلی اتمیزه و منزوی از یکدیگر به قدرت سیاسی دولت وابسته سازد تا بتواند فعالیت خلاق مردم را در جهت منافع خودخواهانه و سادیستی جناح حکومتی خویش کانالیزه کند. دوم اینکه افراد درون باند قدرت چه بر اساس فشار اعتراضی مردم از پایین و یا رقابت با یکدیگر در کسب جایگاه، مقام و موقعیت برتری در ساختار دولت، مدام در حال توطئه  هستند.  خطوط فکری ایدئولوژیک هر گروه و فرقه حزبی صرفا یک نشانه ابزاری تعهد تشکیلاتی است یعنی وفاداری به یک برنامه قدرتی که هدف اصلی اش رسیدن به قدرت و تقسیم موقعیت ها و غنایم آن بین اعضای باند و یا زنجیره خاندان وابسته به خودشان میباشد. دعواها و باند بازی ها همیشه بر سر کسب غنایم بیشتری از قدرت صورت میگیرد و موضوع ایدئولوژی تنها یک وفاداری بزهکارانه سیاسی در فریب مردم است. چپ، راست، میانه و چپ و راست افراطی درون هر حکومتی صرفا یک سیاست بهره برداری از موقعیت هاست و نسبت به تنش های اجتماعی و درون قدرتی خودشان، گرایش های راست و چپ مدام جا بجا میشوند زیرا حرکت و فعالیت زندگی اجتماعی چنان زنده و دینامیک است که قدرت سیاسی راهی جز سیاست ورزی و حیله گری ندارد اگر که نخواهد به راحتی با شورش بردگان مدرن سرنگون شود. امروزه کمتر کسی است که هیجان های بیمارگونه حرص و ولع قدرت را در اشکال مقام پرستی، ثروت، شهرت و دیگر لذت های اشراف منشانه و عیاش گونه اش را نشناسد. یکی ثروتش را قایم میکند یکی به رخ میکشد یکی شیفته مقام ژنرالی در فرماندهی لشکریان، دیگری دیپلماتی مکار، یکی طراح قدرت یکی مجری قدرت، اما همه برای حفظ موقعیتشان مجبور به رقابتند تا طعمه رده های پایین تر و بالاتر ساختارِ سادیستی قدرت خواهی خویش نشوند.
تداوم سلطه الهی با آغاز سده 11 و 12 م  باعث میشود که مردم حکومت شونده که بسیاری را رعیت و بردگان تشکیل میدهند چنان از ظلم و ستم و فساد قدرت روحانیون و حاکمان دولت بستوه آیند که اعتراضات گسترده تری علیه خدایان سلطه، جنگ، فساد و بیعدالتی دوباره شکل گیرد. فیلسوفان و روحانیون سیاسی این بار در جناح بندی های تازه ای برای نجات امپراتوری ها به سیاست های حیله گرانه و اصلاح طلبانه ای روی می آورند تا نگذارند سنت امانت داری از ساختار دولت که مرجعیتی الهی را بر پا ساخت، پایمال شود. برای آرام کردن و کنترل شورش بردگان و مردمان زیر ستم از جانب فیلسوفان و نظریه پردازان جهل و زور، وفاداری به جناحی از قدرت در شگردهای سیاسی همواره یک ضرورت است. حال، فیلسوفان سیاسی مسیحی سده میانه گمان میکردند با جدا کردن مدینه فاضله از مدینه دنیوی به دولت زمینی شکلی مستقل از سلطه معنویات اخلاقی روحانیون خواهند بخشید. آن ها نفهمیدند که مدینه فاضله آن ها یک فرضیه خرافاتی برای تحمیق بردگان بیش نبود و تنها سندیت ولایت مطلقه همین خدای قانونیست که دارد بر مردم بیچاره حکومت میکند و اگر نظارت خدایی زمینی این همه عذاب آور بوده است چرا مردم نباید این خدای دولتی را پایین کشند. چنانکه آگوستین قدیس در قرن پنجم می نویسد: "دو مدینه الهی و زمینی، از آغاز آفرینش تا آخرالزمان، در این عالم آمیخته در یکدیگر، وجود دارند اما حضور مدینه الهی در این عالم حضور غریبی است که پیوسته در هجرت است و از نقطه ای به ناحیه دیگر کوچ میکند. و یا در جایی دیگر میگوید: مدینه زمینی را قابیل تاسیس کرد که قاتل برادر خود بود و از آن پس نیز این برادر کشی سرمشق رُم قرار گرفت که برای ریاست بر دیگر کشور ها تاسیس شد.....زیرا غایت مدینه زمینی، دست یافتن به ثروت، شهرت و غلبه بر دشمنان از راه جنگ است و از اینرو، هیچ مدینه زمینی هرگز روی صلح و آرامش واقعی را نخواهد دید" ( سید جواد طباطبایی، جدال قدیم و جدید ص8-256). اما آگوستین این حرف ها را برای آرام کردن امت برده میزده که شما سرانجام در مدینه الهی اجرتان را خواهید گرفت اما او ناچار بود از پولس قدیس دفاع کند که به مردم رم گفت: هر قدرتی ناشی از خداوند است و مقاومت در برابر اولی الامر (خلیفه عصر) نافرمانی از خداوند به شمار می آید و هر حکومتی ناظر بر تامین صلح و آرامشی هر چند موقتی و گذراست که در زندگی دنیوی از آن گریزی نیست و همگان باید از آن تبعیت کنند".
 از نقطه نظر انسان آگاه قرن 21 اساسا هیچ تفاوتی بین ماهیت حاکمان قدرت امروز و دیروز نیست وقتیکه همه جنگ و دعواهای مشاورین و روشنفکران مذهب اندیش و سیاسی بر این پایه ساخته شده است که کدام گروه جاه طلبی در پرتو وجود انتزاعی دولت الهی، میتواند صلاحیت رهبری و حکمفرمایی خاندان خود را بر “اُمت گوسفندی” به اثبات برساند. گلاسییوس پاپ در اواخر سده پنجم به آناستاسیوس، امپراطور رم شرقی چنین می نویسد: اعلی حضرتا! دو نهاد با قدرت تمام بر دنیا فرمان میراند: (یکی) مرجعیت قدسی روحانیون و (دیگری) قدرت سیاسی شاهان. اما مسئولیت روحانیون سنگین تر است، زیرا آنان را می رسد که در روز رستاخیز از اعمال شاهان در پیشگاه خداوند شفاعت کنند. تو! ای فرزند گرامی، اگر چه میدانی به کرامت ذاتی خود بر نوع بشر فرمان میرانی، اما باید در برابر روحانیون به احترام سر فرود آوری ......(262).
 اکنون به روشنی می بینیم که دین و دولت دو همزاد تاریخی سلطه، تحت عنوان مالکیت شرعی و عرفی، ضرورت وجودی یکدیگر را در کنترل آزادی مردم میدانند. بی جهت نیست که دولت به جوهره الهی شیطانی اش میبالد و کسی که در راس آن قرار گیرد هر چند برای چهار سال هم که باشد گویی به یک قدیس الهی تبدیل شده است و ماهیت خودکامه اش باز از جایگاه برگزیدگی اش چیزی نمیکاهد!! اینجاست که میفهمیم چرا آدمیان خودپرست و بیمار با افکار به غایت پوچ و مهملی همواره تلاش میکنند صلاحیت ابلهانه شان را از دیانت الهی چه به صورت مرئی و نامرئی در هدایت و رهبری مردم به اصطلاح "پایین دست" و "عقب افتاده" به خود اختصاص دهند. گرگوریوس هفتم که در اواسط قرن یازدهم میلادی وقتی مقام پاپی رم را به عهده میگیرد اقتدار سیاسی امپراتوران سرزمین های غرب را تنها در زیر چتر مشروعیت کلیسای رم که نماینده مسیح جهان نما است قابل قبول میداند از این جهت پاپ جدید، هانریش چهارم را از امپراتوری آلمان و ایتالیا برکنار میکند. این جاست که جنگ مدافعین دو دولت الهی و زمینی (شرعی و عرفی) یکی در یگانگی و دیگری در جدایی این قدرت ها، از خورجین سوره دو شمشیر کتاب انجیل سر در می آورد که تا دوران لوتر، کالون و ماکیاولی قرن 16 به رقابت در برتری یکی از این دوشمشیر می پردازند. با توجه به آیه هفده انجیل یوحنا که مسیح در نقش یک شبان باید مردم را مثل بره ها و گوسفندان بچراند نقش این دو شمشیر را در دست پدر شرعی و پدر عرفی برجسته میسازد درست مثل شمشیر اسلام که برای تضمین بیعت با خدای محمد علیه هر اعتراضی زاده شده است. گرگوریوس هم این گونه از استدلال آیه های پطروس حواری که معتقدند ولایت مسیح به او واگذار شده بود، استفاده میکند: از ولی امر اطاعت کنید، زیرا هر قدرتی ناشی از خداوند است و هر ولی امری را، او ایجاد کرده است. پس آن که بر ولی امر خروج کند، بر نظام الهی خروج کرده است و خوارج دچار عذاب خواهند شد. اگر میخواهی از ولی امر در امان باشی، کردار نیک پیشه کن ( بخوان چاپلوسی و اطاعت) تا پاداش بیابی، زیرا خداوند ولی امر را برای فلاح تو گماشته است، اما اگر گناه کردی بر خود بلرز! ولی ِامر را به عبث، شمشیر به دست نداده اند: او نماینده خداوند و وسیله غضب او در برابر گناه کاران است" (ص273).
زمانیکه عبادت کنندگان سلطه گری به خود جرات میدهند اینگونه به انسان و انسانیت توهین کنند و آن را عقیده و باوری مقدس بشمارند آنگاه مشخص میشود که چگونه هدف از این مزخرفات رمه شبانی، صرفا میتواند در خدمت افراد بیمار و جاه طلب قرار گیرد و چه نمادی بالا تر از قدرت دولتی میتواند تداوم الگوی این قدیسان دیوانه باشد. آنچه که ما امروزه در تدوین قوانین حقوقی دولت جمهوری مدرن مشاهده میکنیم میراث اندیشه سیاسی تاریخ همین قدیسان مرگ، جهالت و زن ستیزی است که به تنظیمات ساختاری حقوقی و کشوری ارسطویی و افلاطونی رُم باستان باز میگردد.     
 پس دولت کالبدی الهی دارد و احزاب باید در جان او بدمند تا پایدار و جاودانی بمانند. امروزه ایمان به وحی و شعار ناجی گری و برگزیدگی دقیقا از همین سنت امانت داری تاریخی به ارث رسیده است و میتوان فهمید چه تیپ از افراد بی مایه و تحقیر شده در هیجان دست یافتن به قدرت سیاسی، لذت سادیستی مسئولیت اختیار همیاری زندگی آزاد انسان ها را در چنگ خود میخواهند، آن هم تحت عنوان یک دوران گذار تاکتیکی از هستی زیستی تا روز موعودی موهوم. آیا این صرفا از رشد بی شعوری شهوت پرستانه آن ها در نوع نگاه شان به زندگی بر نمی خیزد؟ آن گونه ای که دکتر خاویر کرمنت در کتابش به نام "بیشعوری" مطرح میسازد. کتابی اینترنتی  که به صورت یک طنز روانشناسانه در ایران بسیار فراگیر شد. او بیشعوری را خطرناکترین بیماری از نوع اعتیاد میداند. دکتر کرمنت میگوید من خودم بیست سال در بیشعوری زندگی کردم. در بیمارستان که کار میکردم از دستور دادن به پرستاران و توپ و تشر زدن به دیگران لذت میبردم خود را آدم مهم و با پرستیژی میدانستم هر چه برای موقعیت برترم از دیگران میخواستم به آن دست می یافتم کاری میکردم که دیگران مطابق میل من رفتار کنند همیشه فکر میکردم این ها خصوصیات مثبتی به نشانه اعتماد به نفس میباشد. افتخارم این بود که میتوانستم قبل از اینکه دیگران علیه من کاری کنند من علیه آن ها اقدام کنم. از همان دوران دبیرستان یاد گرفته بودم که چگونه صدای وجدانم را خاموش سازم. از این نظر آدم های بی شعور، بسیار وقیح و قدرت طلب هستند و از تسلط بر دیگران لذت می برند و ذره ای شرم و پشیمانی حس نمیکنند و قربانی شان را خوار و بیچاره میکنند. بی شعوری مرض وقاحت و سواستفاده از دیگران است. دیوان سالاری دولت، جایگاه بیشعوران است. دکتر کرمنت مینویسد: درمان بیشعوری نیاز به شهامت زیادی دارد و چاره دیگری برایش وجود ندارد. دیر یا زود زندگی در مقابلت قد علم میکند و میگوید که تو بیشعوری، شما هم در مقابل، تکذیبش میکنید، لگدش میزنید، لعنتش میکنید، سرش فریاد میزنید، کتکش میزنید، با او جر و بحث میکنید، سعی میکنید فراموشش کنید و فحشش میدهید. اما زندگی جا نمیزند. یا شما قبل از آنکه او به حسابتان برسد به حساب خود میرسید و یا او به حساب شما خواهد رسید (ترجمه، محمود فرجامی). متاسفانه دکتر کرمنت موضوع  بیشعوری را چنان به دیگر عرصه های اجتماعی و شغلی تقلیل میدهد که مطلب جنبه شخصی و نازلی به خود میگیرد اما خواندنش بی مزیت نیست.
هومبرت کارشناس دربار الهی در سال 1058 می نویسد: آن کس که بخواهد، به درستی و سودمندی، مقام روحانی و امپراطوری را با یکدیگر بسنجد، خواهد گفت که روحانی در کلیسا به روح، و قلمرو امپراتوری به جسم مانند است، زیرا آن دو یکدیگر را دوست میدارند، به یکدیگر نیاز دارند و به ضرورت یکدیگر یاری میرسانند. اما همچنان که روح بر جسم اشراف دارد و بر آن فرمان میراند، مقام روحانی نیز، مانند آسمان بر زمین، بر مقام امپراتوری برتری دارد. پس روحانی باید مانند روح، راهنمای عمل باشد، و آنگاه، شاه همچون سر، به دیگر اعضا فرمان خواهد راند و در صورت ضرورت بر آنان پیشی خواهد گرفت. هم چنان که شاهان باید تابع روحانیون باشند، عوام الناس نیز باید برای صلاح کلیسا و کشور از شاهان تبعیت کنند (ص 267). دولت نهاد قانون اخلاقی جامعه شمرده میشود حتا اگر سکولار هم خطاب شود قادر نیست از ماهیت مذهبی و پدرسالارانه آن چیزی بکاهد همان طور که خانم یوگنیا آلباتس نوشته است که اسقف های روسی در زمان استالین اصولا از ماموران پلیس امنیتی چکای لنین (کا.گ.ب) بودند (دولت در دولت، ترجمه مهدی پرتوی). امروزه این لباس اخلاقی دینی در تفکر و تعصبات کلیشه ای همه احزاب و قدرت ها حضوری آشکار دارد و نه صرفا در ظاهر عمامه و عبا، بلکه در چهره انواع دولتهای نئولیبرالیسم یهودی، مسیحی، اسلامی، کمونیستی، سکولار، دمکراتیک در هم ادغام شده اند تا در دیانت قدرت دولتی، با عظیم ترین ابزار مخوف ضد بشری، میلیون ها آزادیخواه را کنترل و اصلاح کنند و میلیون ها نفر را هم از ترس و درماندگی با کمی رفاه مادی و پرستیژ کاذب، عملا وابسته، مطیع و ستایشگر قدرت خود نگهدارند. محور اصلی تمام آموزشگاه های غرب همچنان در تبلیغ و ترویج این عقلانیت ابزاری پدرسالاری سیرمیکند. در اروپا با سرمایه های شیوخ و رجال اسلامی هزاران  مسجد برپا شده و ساخت بزرگترین مسجد در آلمان در توجیه ایجاد شغل و جذب سرمایه دردسر آفرین شده است. در آمریکا مذهبیون بزرگترین قدرت مالی و سیاسی هستند که با هزاران شبکه رادیویی، تلویزیونی و ماهواره ای، جوانان را به آرامش و سجده حکومت الهی میخوانند و بی آنکه مالیاتی بپردازند از پستوی لانه خدایی شان فساد، تجاوز ، وطن پرستی، جهل و سرمایه را موعظه میکنند.
قدرت سیاسی که ارسطو و افلاطون آن را به طور طبیعی از آن خدایان امپراطوری میدانستند این بار جوازش را لطف الهی مسیحیت صادر میکند و به آن مشروعیت زمینی می بخشد
 آیا همه این توصیفات ستایش انگیز از ضرورت وجودی قدرت سیاسی، همان مزخرفاتی نیست که حتا فیلسوفان قرن 19 در عصر شکوفایی دولت مدرن باز به خورد مردم میدادند. ماکس وبر پایه گذار جامعه شناسی مدرن با همه انتقاداتش از خشونت دولتی نهایتا گفت راه خروجی از این دولت دیوانسالار نیست و در نهایت نماینده پارلمان آلمان شد. مارکس ماهیت دولت را ارتجاعی خواند که باید سرنگون شود اما گفت ناچاریم برای مرحله گذار به طور تاکتیکی از آن بهره مند  شویم  تا روز موعود کمونیسم. لنین که عشق قدرت آهنین بود دولت را درسته بلعید که مبادا ذره ای از آن به کسی رسد و بعد گفت، تا زمانیکه دولت وجود دارد صحبت کردن از آزادی فقط مهملات است زیرا تنها هدف دولت کارگران، سرکوب بی وقفه بورژوازیست و هر انتقادی به دولت پرولتاریا را با مشت آهنین جواب خواهیم داد و شعارش "اطاعت از دولت کارگری تا روز محو شدنش" (آیا منظور محو همه کارگران و یا هر مخالفی نبود؟) که دیگر طبقه ای وجود نخواهد داشت بود! نتیجه اینکه در آخرت تنها یک ساختاردولت کمونیستی بدون تنوع حیات زیستی در آن باقی میماند. استالین هم گفت دولت کارگران چنان باید مقتدر و بزرگ شود که دیگر نیازی به وجودش نباشد احتمالا منظورش از بزرگی، دولت پلیسی چکا بود که از وجود کارگران بی نیاز میشود. مائو هم، چنان رک و پوست کنده گفت، ما تازه در اول راه انقلاب کمونیستی هستیم تا رسیدن به دمکراسی پارلمانی دولت آمریکا راه طولانی ای در پیش داریم. عجبا !!
از سده 13 و 14 بتدریج فرایند عرفی کردن قدرت سیاسی آغاز میگردد یعنی ساختار دولت باید در نظم  و کنترل امور دنیوی و کشوری حرکت کند ضمن اینکه جوهره دیانت الهی را در خود حمل میکند حتا مهم نیست که رهبران حکومت تا چه حد خودکامه، متدین و کافر باشند زیرا برگزیدگی در قدرت و هدایت مردم امریست که در سایه الهی قرار گرفته است و داوری آن از آن پس نه با کلیسا بلکه در رساندن توده ها به روز موعود خواهد بود و روحانیون تنها مردم را به بردباری، اطاعت و دوری از عصیان و شورش علیه اقتدار دولت وقت دعوت میکنند در واقع کلیسا به درستی ماهیت بقای خودش را در ضرورت وجود همزادش یعنی ساختار دولت به روشنی حس میکند چون هر دو از یک سرچشمه اقتدار نظم الهی در رهبری مردم بهره می جویند. این جا تجلی اراده خداوند نه لزوما در کلیسا بلکه در ساختار قدرت دولتی در اشکال مدرنش نمایان میشود.
 بازی های فیلسوف منشانه ایده آلیستی و یا ماتریالیستی در دنیای حقیقی زندگی معاصر با تجربه دیرپای گذشته صرفا تفسیریست بر تفسیر ذهن دیگری که میتواند موضوعی پنداری و تخیلی باشد. مهم این است که انسان ها در فعالیت زندگی چگونه در کوچه، محله، همسایگی و محیط کار از حقوق آزادی یکدیگر دفاع میکنند و چگونه هنرمندانه، ارتباط همبستگی شورایی شان را خلق میکنند. زنان و مردان جنبش چیاپاس در جنوب مکزیک که در سال 1994 جنبش مقاومت شورایی را هنرمندانه در کلیت مناسبات زندگی اجتماعی شان دامن زدند برآمده از شعور و همبستگی عاطفی قوی آن ها بود و کل جنبش جهانی را به تمجید وا داشت. اکثر این بومیان سواد مدرسه ای نداشتند اما مملو از عشق و همدردی بودند. آن ها از ذره ذره تجارب شفاهی تاریخ مبارزاتی گذشتگانشان بهره بردند چیزی که ما شدیدا در ایران کم داریم زیرا احزاب هرگز علاقه ای به تجارب مستقیم مردم دردمند و حاشیه نشین و بومی نداشته اند. مردمی که زیر فشار فقر، چنان زندگی شان در گرو یک لقمه نان بوده که خواست ها، درد ها و تجاربشان به فراموشی سپرده شده است. هر انسانی به گونه ای متفاوت تخیلات و احساساتش را می آفریند میتواند به تاثیر از هر فلسفه، نظریه، دین، آیین و تفکری باشد و به شادابی و پویایی زندگی شورایی بیفزاید مهم این است که در جهت رشد شیوه و تفکر مساوات جویانه و آزادیخواهانه خود و دیگری کوشا باشد. شاید نگاه باستانی انسان های برده شده به ناشناخته های هستی شناسی در مقایسه با امروز بسیار محدود بود اما مبارزه آن ها برای آزادی از اسارت سلطه، از فرایند طبیعی هویت روشن ترانسانی اش تا به امروزنمیتوانست جدا باشد. مارکس به لحاظ ذهنی آینده کمونی را حس کرد اما شخصیتا ساختار شکن نبود و تئوری هایش را نهایتا در جهت فریبندگی جاذبه قدرت سیاسی دولت فرموله کرد. اکثر کسانی که امروزه دیوانسالاری پلیسی جنون آمیز جنایت، کشتار و تخریب زندگی زیستی را بر مردم اعمال میکنند اتفاقا بسیار ماتریالیست هستند زیرا در ذهن که نمیتوان سوداگری و حکومت کرد. هگل در ذهن فلسفی اش یک چالش فکری تخیلی راه میندازد بی آنکه راه ریاضت و یا تارک دنیایی را جستجو کند اما در عمل سیاسی اش، مبانی ساختار مدرنیسم سرمایه داری را پی ریزی میکند. این گفتمان های بی سر وته فلسفی که انسان ذاتا خودخواه و جاه طلب است یک سیاست و شگرد مذهب گونه تاریخی است که صرفا میخواهد گرایش بیماری سادیستی شخصیت خویش را توجیه کند این خصیصه ها  برآمده از ماهیت ساختار خشونت دولتی است که دائما ناامنی، بی اعتمادی، رقابت و بی عاطفگی را در جامعه گسترش دهد.
بخش دوم - ناتمام
م - ر                         

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه

ممنوع شدن حضور مهاجران افغان در استان مازندران غیر انسانی و حرکتی است فاشیستی


بسیاری از افغان‌هایی که در ایرانند دارای مجوز اقامت و کار هستند و همین مسئله جواز لازم برای حضور و فعالیت آنها در همه شهرها قلمداد می‌شود. ممنوعیت حضور افغان‌ها در برخی از مراکز گردشگری ایران غیر انسانی و فاشیستی است.جمهوری فاشیستی اسلامی با کمال وقاحت اعلام می کند که دامادهای افغان در ازدواج های غیرقانونی نیز باید دست همسران ایرانی خود را گرفته و از مازندران خارج شوند و تمام اتباع افغان تا تاریخ 30 خرداد امسال فرصت حضور در مازندران را دارند، این قانون برای تمامی افغان‌های مجرد، متاهل، دارای مجوز ,غیرمجوز  و حتی دارای گذرنامه می باشد.
باید به شفیعی یادآوری کرد که حضور افغان‌ها برای مازندران یک تهدید به شمار نمی‌رود بلکه وجود امثال افرادی فاشیست مثل شما و خود جمهوری فاشیستی اسلامی برای مازنداران و همه ایران یک تهدید جدی است و هیچ کس به اندازه خود جمهوری اسلامی به گردش پذیری مازندران و در کل ایران به آن لطمه نمی زند. از تیر ماه امسال، سکونت و تردد اتباع افغانستان در مازندران ممنوع است و از این تاریخ، تمام مدارک اقامتی و هویتی این افراد بی‌اعتبار می‌شود و چرا باید کسانی که دارای مدارک اقامتی و هویتی هستند مدارکشان بی اعتبار شود ?ممنوع کردن سکونت و تردد شهروندان افغان و اجبار کردن آنها به رفتن از خانه و کاشانه خود کاملا غیر انسانی است و برخلاف موازین اولیه حقوق بشراست و نمی توان کسی را اجبار کرد که محل زندگی و دوستان و آشنایان خود را از سر اجبار ترک بگوید و مجبور به مهاجرت شود.هر انسانی حق دارد که خودش آزادانه محل زندگی خود را انتخاب کند.
هرگونه خدمات‌رسانی به این شهروندان افغان را جرم محسوب کردن و تهدید متخلفان به  برخورد شدید قانون نیز, غیرانسانی است.
  حضور اتباع افغانستان در ۱۰ شهر ساحلی مازندران از سال ۱۳۸۶ ممنوع بوده است که باید سکوت دولت افغانستان در این باره را نیز محکوم کرد.
در سال گذشته، بیش از سه هزار و ۴۰ نفر از اتباع افغانستان در استان مازندران بازداشت و به کشورشان انتقال داده شده‌اند که چنین اقداماتی را باید محکوم کرد.
امیدوارم تمامی انسانها به اینگونه اقدامات فاشیستی جمهوری اسلامی اعتراض کنند و ایرانی ها و افغان ها مشترکا با استفاده از سایتها ,وبلاگ ها ,فیس بوک ,فریند فید, تویتر, گوگل پلاس و.....وسیعا اعتراض کنند و تظاهرات و آکسیونهای اعتراضی را مشترکا سازماندهی کنند و به مراکز حقوق بشری مراجعه کنند و با ترجمه چنین اخباری به زبانهای مختلف افکار عمومی جهانی را از چنین برخوردهای فاشیستی و غیر انسانی جمهوری اسلامی آگاه سازیم.
 "  مازندران به‌عنوان شهر ممنوع برای حضور اتباع مجاز و غیرمجاز افغان مشخص شده است و تمام اتباع افغان تا تاریخ 30 خرداد امسال فرصت حضور در مازندران را دارند، این قانون برای تمامی افغان‌های مجرد، متاهل، دارای مجوز ,غیرمجوز  و حتی دارای گذرنامه می باشد.
سید تقی شفیعی با اشاره به اینکه امروز یک گروه دامادهای تحمیلی ناشی از ازدواج غیرقانونی با دختران ایرانی با افغان ها تشکیل شده است، یادآور شد: تعدادی از این ازدواج‌ها شرعی و برخی نیز قانونی است.
وی افزود: تاکنون هزار ازدواج شرعی دختران مازندرانی با اتباع خارجی ثبت شده است.
شفیعی با اعلام اینکه این دامادها نیز باید دست همسران خود را گرفته و از مازندران خارج شوند، بیان کرد: گروهی که ازدواج قانونی کردند در این طرح قرار ندارند.
وی با اشاره به اینکه قانون نیروی انتظامی را ملزم کرده‌ است که نسبت به دستگیری و اخراج این اتباع از مازندران اقدام کند، افزود: همه موظف به اجرای این قانون و پاکسازی استان از این اتباع هستیم.
شفیعی با بیان اینکه این مصوبه یک فرصت طلایی برای مازندران در راستای پاکسازی استان از اتباع بیگانه است، گفت: امروز دیگر حضور افغان‌ها برای مازندران یک تهدید به شمار می‌رود.
وی با اعلام اینکه نباید اجازه داد گروهی در راستای تغییر فرهنگ استان تلاش کنند، گفت: مازندران به دلیل گردشگرپذیر بودن نمی‌تواند حضور این اتباع را بپذیرد."


 خلاصه خبر از بی بی سی فارسی :
"هادی ابراهیمی، معاون سیاسی-امنیتی استاندار مازندران گزارش داده است که از تیر ماه امسال، سکونت و تردد اتباع افغانستان در مازندران ممنوع است و از این تاریخ، تمام مدارک اقامتی و هویتی این افراد بی‌اعتبار می‌شود.
او همچنین هرگونه خدمات‌رسانی به این افراد را جرم خوانده و گفته است که با متخلفان به شدت برخورد خواهد شد.
او گفت که در سال گذشته، بیش از سه هزار و ۴۰ نفر از اتباع افغانستان در استان مازندران بازداشت و به کشورشان انتقال داده شده‌اند.
معاون استاندار مازندران اضافه کرد که ممنوعیت حضور اتباع افغانستان در این استان، طبق مصوبه وزارت کشور اعمال می‌شود و حضور اتباع افغانستان در ۱۰ شهر ساحلی مازندران از سال ۱۳۸۶ ممنوع بوده است."

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

دفاع از مبارزات مردم بحرین با توجه به دخالتهای جمهوری اسلامی و عربستان




با توجه به دخالتهای جمهوری اسلامی آیا از مبارزات مردم بحرین و نیروهای غیر مذهبی آن می توانیم حمایت کنیم یا نه ?
دخالتهای عربستان و جمهوری اسلامی مسئله دفاع از مبارزات مردمی بحرین را بسیار پیچیده و بغرنج کرده است.
از سویی از مبارزات مردم خاورمیانه دفاع می کنیم و از سویی دیگر وقتی شاهد دخالتهای جمهوری اسلامی می شویم که هدفش ایجاد جمهوری اسلامی بحرین است به شک و تردید می افتیم که از مبارزات مردم بحرین که امکان دارد به جمهوری اسلامی دیگری ختم شود دفاع کنیم یا نه ?
در مورد سوریه چون رژیم جمهوری اسلامی از بشار اسد حمایت می کند با اینکه می دانیم جریانات اسلامی در آن بسیار قوی هستند ولی تکلیف خود را می دانیم و از مردم سوریه در مقابل رژیم جنایتکار بشار اسد حمایت می کنیم.
اگر در این شرایط نیروهای مترقی بین الملل از مبارزات مردم بحرین دفاع کنند و فقط جمهوری اسلامی نباشد که از آنان دفاع می کند آنگاه مردم بحرین  آلترناتیو های دیگری نیز در برابر خود خواهند داشت که در این شرایط سخت از آنها حمایت می کرده اند .از آنجا که حرکت مردم بحرین ضد دیکتاتوری است قابل حمایت می باشد هر چند که ممکن است در صورت موفقیت مانند دیگر کشورهای عربی خاورمیانه انقلابشان توسط اسلامگرایان حتی وابسته به جمهوری اسلامی مصادره شود پس بنابراین ما با روشنگری و حمایت از مردم بحرین بخصوص نیروهای غیر مذهبی می توانیم اینگونه نیروها را تقویت کنیم.
از طرفی دیگر عربستان و سایر کشورهای عربی حوزه خلیج فارس بیم آن دارند که این مبارزات مردم بحرین به نتیجه برسد و در کشورهای خودشان این حرکتها آغاز شود بنابراین از دولت کنونی بحرین و سرکوب مردم  حمایت می کنند همانطور که جمهوری اسلامی بیم آن دارد که سقوط بشار اسد باعث شود جنبش مبارزاتی مردم ایران باری دیگر شعله ور شود .

سایت دیگربان در خبری در اینباره نوشت :

حضور اعلام نشده «انقلابیون بحرین» در قم


سایت محافظه‌کار «مشرق‌نیوز» از سخنرانی مقتدی صدر امام جمعه کوفه و رهبر جریان صدر عراق در جمع گروهی از انقلابیون بحرین در شهر قم خبر داده است.
 «مشرق‌نیوز» زمان دقیق این سخنرانی را اعلام نکرده٬ اما نوشته که آقای صدر در سخنرانی خود از «انقلاب اسلامی» بحرین حمایت کرده است.
این برای نخستین‌بار است که یک رسانه محافظه‌کار از حضور مخالفان حاکم بحرین در ایران خبر می‌دهد.
تعداد و علت حضور این «انقلابیون» در ایران مشخص نیست٬ اما حضور آنها به روشنی نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی در سازماندهی مخالفان حاکم بحرین نقشی اساسی ایفا می‌کند.
دولت بحرین بار‌ها جمهوری اسلامی را به تحریک شیعیان بحرینی علیه حکومت خاندان آل خلیفه متهم کرده و خواستار پایان دادن به این دخالت‌ها شده است.
اکثریت مردم بحرین شیعه هستند و به طور سنتی روابط خوبی با ایران دارند، اما حکومت این کشور در اختیار اقلیت سنی مذهب مورد حمایت دولت عربستان سعودی است.
مقام‌های جمهوری اسلامی از آغاز اعتراض‌های ضد دولتی در بحرین خواستار به رسمیت شناخته شدن حق اعتراض مخالفان شده و سرکوب دولتی مخالفان را محکوم کرده‌اند.
سال گذشته نیز  سایت محافظه‌کار «عماریون» در یادداشتی گزارش‌ها در مورد دخالت نظامی جمهوری اسلامی و حزب‌الله لبنان در امور داخلی بحرین را تائید کرده و خواستار گسترش این دخالت‌ها شده بود.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

استخر مختلط براي زنان و مردان ايراني حرام است بجز براي دیپلمات‌هاي اسلامي

  


 سفارت ایران در برزیل گزارش های مربوط به تخلف جنسی یک دیپلمات عضو این سفارتخانه را ناشی از "تفاوت های فرهنگی" دانسته و نادرست خوانده است.
 در پی انتشار گزارش هایی حاکی از اینکه حکمت الله قربانی، عضو سفارت ایران در پایتخت برزیل،" چِهاركودك دختر, نه تا پانزده ساله "را در یک استخر شنا مورد تعدی جنسی قرار داده است، سفارت جمهوری اسلامی در برزیل اطلاعیه ای را منتشر کرده و گفته است که اتهام تعدی جنسی علیه این فرد نادرست بوده و "حاصل سوء تفاهم ناشی از تفاوت در رفتارهای فرهنگی بوده است."


در حكومت اسلامي استخر مختلط براي زنان و مردان ايراني حرام است بجز براي دیپلمات‌هاي اسلامي , كه بايد اضافه كرد, تعرض به كودكان "تفاوت های فرهنگی" نِيست بلكه  "تفاوت های مذهبی" و به عبارتي ,مذهب رساله اي است.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

چگونه از سه فعال فمینیست ضد پوتین حمایت کنیم





اسقف اعظم روسیه, اسقف کیریل ,که رهبر کلیسای ارتدوکس مسکو است و  یکی از حامیان راهیابی ولادیمیر پوتین به کاخ کرملین بود که اجرای موسیقی یک گروه هنرمند راک در کلیسا را بی احترامی به کلیسا خواند و این اقدام زنان فمنیست خشم اسقف اعظم کلیسای ارتودکس را برانگیخت و او خواهان تنبیه جدی این افراد شده است.
اعضای این گروه پانک که همه دختر هستند در ماه فوریه  بدون برنامه ریزی قبلی وارد کلیسایی شدند و در صحن کلیسا موسیقی  خود را اجرا کردند.
اعضای این گروه می گویند در اعتراض به حمایت اسقف اعظم روسیه از ولادیمیر پوتین دست به این کار زده بودند .
 اینک باری دیگر پیوند مردان خدا با خدایگان قدرت درصدد هستند که زنان منتقد و معترض را مانند دوران انگیزاسیون تنبیه جدی کنند . روز پنجشنبه، دادگاهی در مسکو، مدت حبس سه فعال فمینیست ضد پوتین را تمدید کرد.
این افراد در آستانه انتخابات ریاست جمهوری روسیه در حالی که صورتهای خود را پوشانده بودند و در اعتراض به نزدیکی کلیسا با دولت با ورود به کلیسای جامع مسکو، به رقص و آواز خوانی پرداختند.آنها آواز می خواندند “مادر خدا، پوتین را از قدرت برکنار کن”.این افراد ممکن است به 7 سال حبس محکوم شوند که اینک
یک همبستگی جهانی برای آزادی آنها شکل گرفته است و در چند شهر آکسیون اعتراضی برگزار شده است مانند آکسیونهای سراسری در 15 آپریل که در  ,برلین آلمان , مونیخ آلمان , سیدنی استرالیا, سنت پترزبورگ اوکراین ,پراگ  چک ,کراکو  لهستان  ومسکو روسیه 31 مارس ..... و در این وبسایت http://freepussyriot.org/  تظاهراتها و آکسیونهای حمایتی در سطح جهانی هماهنگ و اعلام می شود که از امروز تا کنون در 4 شهر اعلام تظاهرات شده است که امروز 20 آپریل در ملبورن استرالیا و 24 آپریل در لندن انگلیس و 27 آپریل در نیوکاسل انگلیس و 29 آپریل در هامبورگ آلمان خواهد بود.
منبع خبر ایرو نیوز 














ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

پادشاه شکارچی فیل "خوان کارلوس " و رابطه اش با دیکتاتور اسپانیا ژنرال "فرانسیسکو فرانکو"



"خوان کارلوس آلفونسو ویکتور ماربا" پادشاه 74 ساله اسپانیا است که سالهاست که به افتخار انتصاب به مقام ریاست افتخاری بخش اسپانیایی نهاد بین‌المللی حمایت از طبیعت (WWF) هم نایل آمده است، تا بتواند از "منافع" تمام حیوانات جهان دفاع کند.


اسپانیا با بحران عمیق مالی و اقتصادی دست به گریبان است و از هر دو اسپانیایی زیر ۲۵ سال، یکی بیکار است. اقتصاد اسپانیا که با بحران بدهی ها مواجه است، از نیمه دوم سال ۲۰۰۸ درگیر مشکلات عدیده اقتصادی شده و تا کنون میلیون ها نفر در این کشور از کار بیکار شده اند ولی با این حال، پادشاه این کشور برای شکار فیل به جنوب آفریقا سفر کرده است.

در زماني كه خوان كارلوس و همراهانش تفنگ به دست دنبال گله فيل ها مي دوند و تفريح مي كنند، پنج ميليون اسپانيايي بيكار نوميدانه در جستجوي كار هستند و در ميان آنها دو ميليون نفر همه پس انداز خود را خرج گذران زندگي كرده و اكنون از فرداي خود بي خبرند.
همين يك ماه پيش، اعليحضرت خوان كارلوس اول گفته بود: فكر بيكاري جوانان خواب را از چشم من ربوده است. روزنامه ال موندو در مقاله اي مفصل نوشته است: چنين ادعايي هيچ تناسبي با شكار فيل ندارد.
ماجراي شكار فيل به يك رشته رسوايي ها و اتفاقات ديگر كه محبوبيت خانواده سلطنتي را خدشه دار كرده ، افزوده شده است. مهمترين اين رسوايي ها اتهام فساد مالي، رشوه خواري و اختلاس اينياكي اوردانگارين ، داماد شاه است كه فوريه سال جاري توسط يك قاضي بازجويي شد و پرونده آن هنوز باز است.
حدود يك هفته پيش، نام نوه پادشاه وارد صفحه حوادث روزنامه ها شد. فرويلان 13 ساله ، پسر شاهزاده النا كه دوست دارد روزي مانند پدربزرگش به شكار فيل  و شير و غيره برود هنگام  تمرين تيراندازي با تفنگ گلوله اي به پايش شليك كرد و مجروح شد. اين در حالي است كه طبق قوانين اسپانيا براي استفاده از يك سلاح آتشين بايد 14 سال داشت.

 روزنامه ال پاریس از روزنامه های  اسپانیا در این باره نوشت، هزینه ترتیب دادن یک سفر به بوتسوانا برای کشتن یک فیل معمولا به ۵۷ هزار و ۸۵۰ دلار می رسد که حدود دو برابر متوسط درآمد سالانه یک شهروند اسپانیایی است.


خوآن کارلوس اول (متولد ۵ ژانویه ۱۹۳۸، رم) پادشاه کنونی اسپانیا در ۲۲ نوامبر ۱۹۷۵، دو روز پس از مرگ دیکتاتور فاشیست اسپانیا "فرانسیسکو فرانکو"، "خوآن کارلوس" طبق قانونی که فرانکو وضع کرده بود، به پادشاهی رسید.
در ۱۹۶۹ دیکتاتور فرانکو , خوآن کارلوس را به عنوان فرمانروای بعدی اسپانیا معرفی کرد.


اما  "فرانسیسکو فرانکو" کیست ? 


ژنرال فرانسیسکو فرانکو (۱۸۹۲-۱۹۷۵) دیکتاتور اسپانیا بود. او پس از جنگ داخلی این کشور، از ۱۹۳۹، تا هنگام مرگش در ۱۹۷۵ بر اسپانیا حکومت می‌کرد.


 در سال ۱۹۳۱ بعداز ده سالی آشوب سیاسی، بر اثر قیام جمهوری خواهان "آلفونس سیزدهم" شاه اسپانیا از کشور گریخت و حکومت جمهوری برقرار شد . دولت جمهوری کمر به انجام یک برنامهٔ اصلاحات اجتماعی و اقتصادی بست . برای مبارزه با قدرت کلیسا که از ایام باستان در مملکت ریشه دوانیده بود، قوانینی بر ضد طبقهٔ روحانیون به تصویب رسید و دیانت از حکومت تفکیک گردید، فرقه یسوعیون (ژزوئیت‌ها) منحل و اموال آنها توقیف شد . مدارس از حوزهٔ نظارت اهل دین بیرون آمد . نهضت قدیمی استقلال "کاتالون " با اعطای حق خودمختاری داخلی فروانی، تسکین یافت . برای طبقهٔ زارعین، دولت مشغول تکه تکه کردن املاک وسیع تر ملاکین مهم و تقسیم آن گردید . در پی اصلاحات دولت جمهوری خواه اسپانیا، آن قدر این اصلاحات اساسی بود که ملاکان مبرز و روحانیون را خشمگین کرد .
 بعد از ۱۹۳۳ بیش از پیش زمام امور حکومت به دست عناصر محافظه کار افتاد که کابینهٔ آنها نه کفایتی از خود نشان می‌داد و نه مورد توجهٔ عامهٔ مردم بود و به همین دلیل اعتراضاتی در اسپانیا رخ داد . در فوریهٔ ۱۹۳۶ انتخابات جدیدی صورت گرفت . کلیهٔ عناصر جناح چپ، یعنی جمهوری خواهان، سوسیالسیت‌ها، آنارشیست‌ها و کمونیست‌ها دست به دست داده، یک جبهه در برابر سلطنت طلبان، روحانیون، افسران ارتش تشکیل دادند . این جماعت (جناح چپ)در انتخابات به پیروزی قاطعی نایل آمدند . پس از این واقعه در ژوئیهٔ ۱۹۳۶ یکی از ژنرال‌های ارتش به نام فرانسیسکو فرانکو بر ضد دولت جمهوری قیام کرد . او توانست بندر بارسلون را فتح کند و خود را آماده نمود تا پایتخت را نیز تسخیر کند . احزاب چپ (جمهوری خواهان، سوسیالسیت‌ها، آنارشیست‌ها وکمونیست‌ها) برای مبارزه متحد شدند و تمامی مملکت دستخوش جنگ داخلی گردید .
 با وخیم شدن اوضاع در اسپانیا دول انگلستان و فرانسه تصمیم گرفتند نگذارند که جنگ داخلی اسپانیا بدل به مبارزه‌ای طولانی و عمومی گردد . به همین جهت دولیتن مزبور ارسال ملزومات جنگی را به دولت جمهوری اسپانیا ممنوع کردند . ایالات متحدهٔ آمریکا نیز جنگ داخلی اسپانیا را مشمول مقررات قانون بی طرفی شمرد . بنا به تشویق انگلستان و فرانسه ،۲۷ دولت از جمله بسیاری از دولت‌های اروپایی موافقت کردند که در جنگ داخلی اسپانیا شرکت نجویند . اما دول آلمان، ایتالیا و اتحاد جماهیر شوروی مداخله کردند . هیتلر و موسولینی به حمایت فرانکو برخاسته و جمهوری خواهان را به عنوان ملعبهٔ دست بلشویسم تخطئه نمودند و حال آنکه اتحاد جماهیر شوروی از جمهوری پشتیبانی کرده و یاغیان , فرانکو را به مزدوری از برای فاشیزم بین‌المللی متهم گردانید . آلمان‌ها، ایتالیایی‌ها و روس‌ها ملزومات جنگی به اسپانیا فرستادند . بمب افکنی فاشیست‌ها بر فراز شهرهای اسپانیا که اولین بمبارانهای هوایی مردم غیر نظامی در تاریخ بود، مردم جهان را سخت متوحش ساخت . شوروی، به علت بعد مسافت هم که شده قادر به عمل مشابهی نبود، لکن هزاران نفر از اشخاصی که متمایل به جناح چپ و صاحب آرای آزادی خواهانه بودند به میل خویش، از ایالات متحده آمریکا و کشورهای اروپایی روانهٔ اسپانیا گردیدند تا در صفوف قوای ثابت قدم به جمهوری اسپانیا، مبارزه نمایند . جنگ داخلی اسپانیا کشورهای جهان را به دو گروه فاشیست و ضد فاشیست تقسیم نمود .
 بالاخره پس از حدود سه سال جنگ و بعد از آن که یک میلیون نفر در اسپانیا کشته شدند جناح چپ یا جمهوری خواهان، در سال ۱۹۳۹ در برابر لشکریان ژنرال فرانکو سر تسلیم فرود آوردند و وی توانست حکومت مستبدی نظیر رژیم فاشیست، در تمامی کشوری که از پا در آمده بود ایجاد نماید .
 به گواهی محققان در سالهای ۱۹۴۴-۱۹۳۹ تعداد اعدامهای سیاسی به رقم ۱۹۲۶۴۸ نفر رسید.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

اسامی ۱۰ کاندید رد صلاحیت شده انتخابات ریاست جمهوری مصر


در شش هفته مانده به انتخابات ریاست جمهوری مصر،   کمیته عالی انتخابات مصر پس از بررسی پرونده های تمامي نامزدهای ثبت نام کننده برای انتخابات ریاست‌جمهوری این کشور که تعدادشان ۲۳ نفر است، تصميم به رد صلاحيت 10نفر از آنها گرفت .رییس کمیسیون انتخاباتی ریاست جمهوی مصر اعلام کرد نامزدهایی که رد صلاحیت شدند 48 ساعت مهلت دارند تا به این حکم اعتراض کنند.

اسامی 10 نامزد رد صلاحیت شده عبارتند از:


1-     احمد محمد عوض علی مشهور به احمد عوض الصعیدی – کاندید حزب مصر القومی / احمد محمد عوض  به دلیل اینکه وابسته به حزب القومی است و افراد این حزب بر سر نامزدی او اختلاف نظردارند به همین دلیل رد صلاحیت شد.

2- 
قاضى ورئيس محكمة سابقا – عضو مجلس الشعب سابقا – عضو هيئة البرلمان الدولي سابقا – رئيس مجلس إدارة نادى الزمالك السابق محامى بالنقض والإداريه العليا - وكيل مؤسسى حزب مصر الحره  مرتضی احمد محمد منصور مشهور به مرتضی منصورکه در سال 1952م. در شهر قاهره به دنیا آمد. او دانش آموخته‌ی رشته‌ی حقوق قضایی است و سال‌ها در کسوت وکیل و قاضی دادگستری فعالیت کرده است. وی در حال حاضر ریاست حزب «آزادگان مصر» را بر عهده دارد که دارای گرایش‌های لیبرال می‌باشد. افزون بر این، مرتضی منصور رییس هیأت مدیره‌ی باشگاه ورزشی «زمالک» می‌باشد و از وجهه‌ی مناسبی در میان ورزش دوستان مصری برخوردار است.  فعالیت‌های سیاسی مرتضی منصور از زمان دانشجویی آغاز و در همان دوران به دلیل انتقاد از مسؤولان مملکتی بارها بازداشت و زندانی شد. گرایش‌های ملی گرایانه و ضد اسراییلی مرتضی منصور در بسیاری از فعالیت‌های قضایی مشهود بوده است. به عنوان مثال، در دادگاه محاکمه‌ی یکی از جاسوسان اسراییلی در مصر، مرتضی منصور به انتقاد از وکیل مصری این جاسوس پرداخت و عمل وی را به شدت مورد انتقاد قرار داد. او هم‌چنین انتقادهای زیادی نسبت به عملکرد دکتر القرضاوی در جمعیت علمای مسلمان دارد. مرتضی منصور به اتهام دست داشتن در حادثه معروف «واقعه شتر» رد صلاحیت شده است. – کاندید حزب مصر الکنانة

 

3-      محمد خیرت سعد عبداللطیف الشاطر مشهور به خیرت شاطر متولد  1950 ، کاندیدای اصلی اخوان المسلمین برای انتخابات ریاست جمهوری مصر در سال  2012 ، مهندس مخابرات، بازرگان،  معاون سابق رهبر اخوان المسلمین و عضو ارشد فعلی این گروه، دارای مدرک لیسانس مهندسی از دانشگاه اسکندریه و فوق لیسانس از دانشگاه المنصوره. مدرس سابق دانشگاه. به علت محكومیت های قضایی قبلی رد صلاحیت شد – به عنوان کاندید مستقل (اخوان المسلمین)  – مورد تایید ۲۷۷ نماینده مجلس مردمی و شورا

 4-  ایمن عبدالعزیز نور مشهور به ایمن نور ، متولد 1964  در خانواده‌ای سرشناس در شهر «نبروه» به دنیا آمد. پدرش وکیل و نایب رییس حزب «الوفد» بود، از این رو از همان دوران کودکی با فعالیت‌های حزبی و سیاسی آشنا بود. پس از ورود به دانشگاه در رشته‌ی حقوق مشغول به تحصیل شد و تا مقطع دکترا در این رشته ادامه‌ی تحصیل داد. ایمن نور در آغاز جوانی به حزب الوفد پیوست، اما به دنبال اختلاف‌هایی که در سال 2004م. میان اعضای حزب پدید آمد، از حزب جدا شد و اقدام به تأسیس حزب الغد با ایدئولوژی لیبرالیستی نمود. وی در سال 2005م. نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد و با کسب 540 هزار رأی (7.5 درصد آرا) در جایگاه دوم قرار گرفت. سه ماه بعد به اتهام کارشکنی در انتخابات از سوی نیروهای امنیتی مصر بازداشت شد. او آخرین بار در سال 2009م. از زندان آزاد و فعالیت‌های سیاسی خود را از سر گرفت. ایمن نوربه علت محكومیت های قضایی قبلی رد صلاحیت شد– کاندید حزب غد الثورة المصری الجدید
 5-     محمد ممدوح حلمی قطب مشهور به ممدوح قطب به دلیل اینکه حزب وی موفق به کسب حداقل یک کرسی در پارلمان نشده است طبق قانون اساسی نمی تواند برای ریاست جمهوری نامزد شود. – کاندید حزب الحضارة

 6-     عمر محمود سلیمان مشهور به عمر سلیمان ، متولد 1936 ، دارای کارشناسی ارشد علوم نظامی ، رئیس سابق سازمان اطلاعات و امنیت نظامی ، رئیس سابق سازمان اطلاعات و امنیت مصر، معاون سابق رئیس جمهور وقت مصر (حسنی مبارک) و به دلیل عدم ارائه امضاء های كافی برای حمایت از نامزدی خود رد صلاحیت شد. – کاندید مستقل  
 7- 
المهندس اشرف زكي بارومه المرشح لانتخابات رئاسة الجمهورية 2012 عن حزب مصر الكنانه وهو رئيس الحزب اشرف زکی حسن بارومه مشهور به اشرف بارومه  به دلیل فرار از خدمت سربازی از انتخابات حذف شد.– کاندید حزب مصر القومی


 8-      محمد حازم صلاح ابو اسماعیل محمد عبدالرحیم مشهور به حازم صلاح ابو اسماعیل ، متولد 1961 ، حقوقدان ، وکیل دادگستری، مطالعه در زمینه های اندیشه اسلامی و امور سیاسی، کاندیدای سابق انتخابات پارلمانی ، وی کاندیدای اصلی افراط گرایان اسلامی (سلفی ها) است. شیخ حازم از اعضای برجسته‌ی «حزب کار اسلامی» مصر نیز محسوب می‌شود. وی در حال حاضر مشغول به تدریس در رشته‌ی الهیات بوده و هر هفته برنامه‌های تلویزیونی ویژه‌ای با موضوع‌های مذهبی در شبکه‌های «الناس» و «الشبابیه» از وی پخش می‌شود. شیخ حازم در سال 2005م. برای انتخابات مجلس ملی شرکت کرد، اما نتوانست به مجلس راه یابد. او در رابطه با کیفیت حکومت مورد نظر خود در یکی از مصاحبه‌های تلویزیونی اعلام کرد که به دنبال استقرار حکومتی است که در آن حلال و حرام از یک‌دیگر تفکیک شده باشد. حازم صلاح ابو اسماعیل به دلیل تابعیت آمریكایی مادرش رد صلاحیت شد.


 
 9-     ابراهیم احمد ابراهیم الغریب مشهور به ابراهیم غریب به دلیل تابعیت آمریکایی از شرکت در انتخابات محروم شد – کاندید مستقل 



 10-    احمد حسام کمال حامد خیرالله مشهور به حسام خیرالله – کاندید حزب السلام الدیمقراطی


 اسامی 13 نامزد تائید صلاحیت شده عبارتند از:
1- 
تقدم حزب التحالف الشعبى الاشتراكى بطرح البرلماني البارز أبو العز الحريري للترشح لانتخابات الرئاسة 2012 ، معلنا عن استعداده لمناقشة اى مقترحات أخرى فى هذا الصدد. وأكد الحزب ضرورة إدارة مناقشات بين قوى الثورة بشأن التوافق حول اختيار مرشح للرئاسة مع التزام الحزب بالمرشح الذي تتوافق حوله هذه القوى  ابوالعز حسن علی الحریری مشهور به ابوالعز الحریری – کاندید حزب التحالف الشعبی الاشتراکی

2-  مرشح عن حزب الجيل الديمقراطي من مواليد قرية هلا مركز ميت غمر .. دقهلية ومن مواليد يناير 1945 .. ومن أوائل دفعة 1964 علي كلية الشرطة وكلية الحقوق جامعة عين شمس ويعمل محامي بالنقض  محمد عبدالفتاح محمد فوزی علی عیسی مشهور به محمد فوزی عیسی – کاندید حزب الجیل الدیمقراطی

3-      عمرو محمود ابو ز
ید موسی در سال 1936م. در قاهره پایتخت مصر به دنیا آمد. وی در دانشگاه قاهره در رشته‌ی حقوق تحصیل کرد و سال 1957م. فارغ‌التحصیل شد و یک سال بعد در وزارت امور خارجه‌ی مصر مشغول به کار شد. از جمله سوابق وی در وزارت امور خارجه می‌توان به سفیر مصر در هند از سال 1983 تا 1986میلادی، نماینده‌ی دایم مصر در سازمان ملل متحد از سال 1990 تا 1991میلادی، وزیر امور خارجه‌ی کشور مصر از سال 1991 تا 2001میلادی اشاره کرد.
عمرو موسی از سال 2001م. دبیر کل اتحادیه‌ی عرب بود و تا زمان برکناری حسنی مبارک در سال 2011م. در این سمت فعالیت کرد. وی چند ساعت پس از کناره‌گیری حسنی مبارک در تاریخ 11 فوریه‌ی سال 2011م. استعفای خود را از اتحادیه‌ی عرب اعلام کرد
– کاندید مستقل 

4-        
عبدالمنعم ابوالفتوح عبدالهادی ابو سعد مشهور به عبدالمنعم ابوالفتوح متولد 1951 دارای مدرک دکترای پزشکی و لیسانس حقوق قضایی از دانشگاه قاهره و لیسانس مدیریت بیمارستان از دانشگاه «حلوان» است ، دبیر کل اتحادیه پزشکان عرب، عضو سابق و اخراجی دفتر تبلیغات جماعت اخوان المسلمین است و در سال 1981م. به همراه بسیاری از اعضای جماعت اخوان المسلمین بازداشت و به دادگاه نظامی ارجاع داده شد. بار دوم در سال 1996م. بازداشت و به 5 سال زندان محکوم گردید– کاندید مستقل 

5- 
قاضي مصري ونائب رئيس محكمة النقض وهو واحد من أشرف المعارضين للنظام السابق و تعرض بسبب معارضته لحرب لا هوادة فيها  حتي إضطر الي العمل في الإمارات خلال السنة الأخيرة   هشام محمد عثمان البسطویسی – کاندید حزب التجمع الوطنی التقدمی الوحدودی.

6- 
عمل كضابط شرطة في حرس مجلس الوزراء، نُدب للعمل في قوات حفظ السلام الدولية حتى استقالته عام 1997 نظرًا لعدم موافقته على الكثير من السياسات الخاطئة  محمود حسام الدین محمود جلال مشهور به محمود حسام – کاندید مستقل – 

7-
مفكر إسلامي مصري  الأمين العام السابق للأتحاد العالمي لعلماء المسلمين ورئيس جمعية مصر للثقافة والحوار. يتميز فكره بالاعتدال والتركيز على الحوار وليس الصدام بين العالم الإسلامي والغرب له أكثر من مائة مقال في المجلات العلمية والمجلات الدينية والثقافية والصحف السيارة، وشارك في عشرات المؤتمرات والندوات العلمية القانونية والإسلامية والتربوية في مختلف أنحاء العالم. نال عدة جوائز علمية ودعوية وخيرية.    محمد سلیم العوا  فقیه مصری در سال 1972م. موفق به اخذ مدرک دکترا در رشته‌ی فلسفه‌ی (فقه مقارن) از دانشگاه لندن گردید. وی پیش از «شیخ یوسف القرضاوی»، دبیر کلی اتحادیه‌ی علمای مسلمان را بر عهده داشته است. در حال حاضر نیز ریاست «جمعیت فرهنگ و گفت‌وگوی مصر» را بر عهده داشته و  در زمینه‌ی گفت‌وگوی ادیان (اسلام- مسیحیت) و تمدن‌ها (اسلام- غرب) فعال می‌باشد. استاد محمد العوا دارای مسؤولیت‌های علمی و اجرایی فراوانی در کشورهای مختلف عربی و غیر عربی بوده است که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به مشاور دفتر عربی آموزش دولت‌های حاشیه‌ی خلیج فارس در ریاض (1979-1985م.)، تدریس در دانشگاه «احمد وبللو کانو» در نیجریه (1972م.)، تدریس در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه «ام درمان» سودان (1976-1977م.) اشاره کرد. وی هم‌چنین دارای تألیفات متعددی در زمینه‌ی مباحث اسلامی است که عبارت‌اند از: «نظام سیاسی در دولت اسلامی (1975م.)، قبطی‌ها و اسلام: گفت‌وگو (1987م.)، اسلام گرایان و مسأله‌ی زن (2000م.)، نظام سیاسی در اسلام (2004م.) و ... .» وی دارای گرایش‌های عمیق ضد اسراییلی است و اظهارنظرهای اخیر وی در حمایت از قیام مردم بحرین و طرفداری از حزب الله لبنان قابل توجه است.  – کاندید مستقل- ۳۰ رای نمایندگان مجلس مردمی و شورا
8-      احمد محمد شفیق زکی مشهور به احمد شفیق متولد 1941 ، در سن 20 سالگی به دانشکده‌ی نیروی هوایی ارتش مصر پیوست. پس از اتمام تحصیلات پایه‌ی نظامی عازم پاریس شد و در مقطع دکترای علوم نظامی در دانشکده‌ی عالی تسلیحات مشترک به تحصیل پرداخت. وی هم‌چنین دارای مدرک دکترای فلسفه‌ی استراتژی‌های قومیتی نیز می‌باشد. در خلال سال‌های 1984 تا 1986میلادی به عنوان وابسته‌ی نظامی سفارت مصر در ایتالیا مشغول به فعالیت بود و در سال 1996م. به عنوان فرمانده‌ی نیروی هوایی ارتش مصر منصوب گردید شفیق به مدت 6 سال در این سمت باقی ماند و در سال 2002م. به عنوان وزیر هواپیمایی شهری به پارلمان این کشور معرفی گردید. شفیق نخست وزیر مصر در سال 2011 ، آخرین نخست وزیر حکومت حسنی مبارک – کاندید مستقل 


9-      حمدین عبدالعاطی عبدالمقصود صباحی مشهور به حمدین صباحی متولد 1954 ، سیاستمدار  ،  بنیانگذار حزب "الکرامه ناصری"، سردبیر روزنامه الکرامه، عضو سابق پارلمان،  یکی از اعضای موسس جنبش تغییر مصر (حزب کفایه)، از تاسیس کنندگان انجمن ملی تغییر به ریاست محمد البرادعی – کاندید مستقل 

10-
أستاذ القانون الدولي في الجامعة الأميركية في القاهرة ومفكر إسلامي وواحد من أبرز الأكاديميين السياسيين ورجال القانون. هو مساعد سابق لوزير خارجية مصر تولى منصب سفير، وهو من خبراء الإستراتيجية المتعمقين في القضية الفلسطينية والصراع العربي الإسرائيلي.  عبدالله حسن علی الاشعل مشهور به عبدالله الاشعل, دکتر «عبدالله الاشعل» در روستای «ابوکبیر» از استان «الشرقیه» مصر به دنیا آمد. وی استاد حقوق بین‌الملل دانشگاه آمریکایی قاهره و از متفکران اسلامی مصر است که سال‌ها در وزارت امور خارجه‌ی این کشور فعالیت کرده است. دکتر عبدالله الاشعل  پس از انقلاب 25 ژانویه مبادرت به تأسیس حزب «مصر آزاد» نمود – کاندید حزب الاصالة


11- 
محام وناشط مصري،عضو في الجبهة الاشتراكية, مدير المركز المصري للحقوق الاقتصادية والاجتماعية، شارك في تأسيس مركز هشام مبارك للقانون وعمل مديرا تنفيذيا به. مرشح في انتخابات الرئاسة المصرية 2012. خالد علی عمر علی المحلاوی مشهور به خالد علی – کاندید مستقل – مورد تایید ۳۲ نماینده مجلس مردمی وشورا


12-     محمد محمد مرسی عیسی العیاط مشهور به محمد مرسی , عضو ارشد اخوان المسلمین و رئیس حزب آزادی و عدالت (وابسته به اخوان المسلمین). نماینده سابق و فعلی پارلمان مصر، سخنگوی فراکسیون اخوان المسلمین در پارلمان، رئیس بخش مواد در دانشکده مهندسی دانشگاه الزقازیق مصر . وی به عنوان کاندیدای جایگزین کاندیدای اصلی اخوان المسلمین یعنی "خیرت شاطر " مطرح است.  – کاندید حزب آزادی وعدالت 

13-
تقدم أحمد حسام كمال حامد خير الله، الوكيل السابق لجهاز المخابرات العامة، إلى مقر اللجنة العليا لانتخابات الرئاسة  لتقديم أوراق ترشحه للرئاسة رسمياً عن حزب السلام الاجتماعي  احمد حسام الدین خیرت یوسف مصطفی مشهور به حسام خیرت – کاندید حزب مصر العربی الاشتراکی


پای نوشت : این مطلب با استفاده از ده ها سایت فارسی و عربی جمع آوری شده است.