ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

علیه امپریالیسم٬ فصل سوم- مداخله: چه کسی نفع میبرد؟ چه کسی رنج میبرد؟: مایکل پرنتی٬ برگردان: آمادور نویدی

علیه امپریالیسم
فصل سوم – مداخله: چه کسی نفع میبرد؟ چه کسی رنج میبرد؟
487128_10151339471674479_83503262_n
نوشته: مایکل پرنتی
برگردان: آمادور نویدی
امروز٬ آمریکا نماینده مشخص استعمار مجدد و رهبر دشمنی با تغییرات انقلابی در سراسر جهان است. آمریکا که در جنگ جهانی دوم نسبت به بقیه کشورهای صنعتی دیگر در ثروت٬ ظرفیت تولیدی٬ و توان نظامی صدمه کمتری دیده بود٬ بعنوان ناجی و آذوقه رسان سرمایه جهانی ظهور کرد. با قضاوت براساس میزان سرمایه مالی و نیروی نظامی٬ قضاوت با هر استاندارد امپریالیستی بجز استعمار مستقیم٬ امپراتوری آمریکا نیرومندترین و ترسناکترین امپراتوری تاریخ است، حتی بسیار بیشتر از بریتانیای قرن نوزدهم یا رم دوران باستان.
یک امپراتوری جهانی
آمریکا نه فقط برای حفظ نظام سرمایه داری بین المللی، بلکه برای هژمونی آمریکایی آن نظام اعمال قدرت میکند. پیش نویس «برنامه راهنمای دفاع» پنتاگون (۱۹۹۲) مصرانه از آمریکا میخواهد برای سلطه بر نظام بین المللی به «منع کشورهای صنعتی پیشرفته از به چالش کشیدن رهبری ما یا حتی اشتیاق به نقش جهانی یا منطقه ای بزرگتر» ادامه دهد. با حفظ این تسلط٬ تحلیگران پنتاگون ادعا میکنند که آمریکا میتواند از «یک منطقه بازار محور صلح و رفاه که شامل بیش از دو سوم اقتصاد جهان است» اطمینان حاصل کند.
حفظ این قدرت جهانی فوق العاده پرهزینه است. امروز آمریکا بیشتر از مجموع بودجه نظامی همه کشورها جهان برای تسلیحات نظامی و دیگر اشکال «امنیت ملی» هزینه میکند. رهبران آمریکا بر روی یک دستگاه نظامی جهانی که هرگز در تاریخ بشرسابقه ندارد، ریاست میکنند.
در سال ۱۹۹۳ این قدرت شامل تقریبا نیم میلیون نفر سرباز مستقر در بیش از ۳۹۵ پایگاه نظامی و صدها تأسیسات کوچک در سی و پنج کشور٬ و یک ناوگان بزرگ متشکل از موشکهای کروز٬ ناوهای هواپیمابر هسته ای- اتمی٬ ناوشکن٬ و کشتی جاسوسی بود که قدرت شکیک آن از مجموع تمام نیروهای دریایی جهان٬ در هر اقیانوس و هر بندری در هر قاره ای بیشتر بود. بمب افکن های آمریکا و موشکهای دور برد، که به اندازه کافی نیروی انفجاری برای ازبین بردن کل کشورها و ظرفیت کشتار بیشتر دارند، مشتمل بر ۸۰۰۰ سلاح استراتژیک هسته ای و ۲۲۰۰۰ سلاح نوع تاکتیکی آن است که میتوانند بهر هدفی برسند. نیروهای واکنش سریع آمریکا با قدرت شلیک سلاحهای متعارف بسیار تواناتر از هر کشور دیگر و همانگونه که قتلعام عراق در سالهای ۱۹۹۰-۹۱ نشان داد، قادر به کشتار با مصونیت از مجازات است.
از زمان جنگ جهانی دوم٬ دولت آمریکا بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار کمک نظامی جهت آموزش٬ تجهیزات و یارانه به بیش از ۲ میلیون و نیم نظامی و نیروهای امنیت داخلی در حدود هشتاد کشور جهان٬ نه برای دفاع از تهاجم های خارجی بلکه برای حفاظت از الیگارشی حاکم و سرمایه گذاران شرکتهای بزرگ چند ملیتی از خطرات ناشی از شورشهای ضد سرمایه داری داخلی- بومی هزینه کرده است.
دریافت کنندگان این کمکها برخی از بدنامترین نظامهای خودکامه نظامی درتاریخ، کشورهایی مثل ترکیه٬ زئیر٬ چاد٬ پاکستان٬ مراکش٬ اندونزی٬ هندوراس٬ پرو٬ کلمبیا٬ السالوادور٬ هائیتی٬ کوبا (تحت رژیم باتیستا)٬ نیکاراگوئه(تحت رژیم ساموزا)٬ ایران(تحت رژیم شاه)٬ فیلیپین(تحت رژیم مارکوس) و پرتقال (تحت رژیم سالازار) هستند، که بسیاری از شهروندان خود را بخاطر دیدگاههای سیاسی مخالف شکنجه کرده اند٬ کشتار کرده اند٬ یا بطریقی تحت بدرفتاری قرار داده اند.
رهبران آمریکا ادعای تعهد به دمکراسی دارند. با این حال در طول پنج دهه گذشته٬ دولتهای منتخب اصلاح طلب در گواتمالا٬ گویان٬ جمهوری دومینیکن٬ برزیل٬ شیلی٬ اروگوئه٬ سوریه٬ اندونزی(تحت رژیم سوکارنو)٬ یونان٬ آرژانتین٬ بولیوی٬ هائیتی٬ و بسیاری کشورهای دیگر توسط نظامیان هوادار سرمایه داری که توسط دولت امنیت ملی آمریکا تأمین مالی و کمک شدند، سرنگون گشتند.
دولت امنیت ملی آمریکادر اقدامات پنهان یا در جنگهای نیابتی توسط مزدوران، برعلیه دولتهای انقلابی کوبا٬ آنگولا٬ موزامبیک٬ اتیوپی٬ پرتقال٬ نیکارگوئه٬ کامبوج٬ تیمور شرقی٬ صحرای غربی٬ و جاهای دیگر٬ معمولا با خسارات وحشتناک و به قیمت از دست رفتن جمعیتهای بومی شرکت کرده است. اقدامات خصمانه برعلیه دولتهای اصلاح طلب در مصر٬ لبنان٬ پرو٬ ایران٬ سوریه٬ زئیر٬ جامائیکا٬ یمن جنوبی(قبل از متحد شدن با یمن شمالی)٬ جزایر فیجی٬ و جاهای دیگر متمرکز شده است.
از زمان جنگ جهانی دوم٬ نیروهای آمریکایی یا بطور مستقیم تهاجم کرده یا با حملات هوایی علیه ویتنام٬ جمهوری دومینیکن٬ کره شمالی٬ لائوس٬ کامبوج٬ لبنان٬ گرانادا٬ لیبی٬ عراق و سومالی٬ حمله کرده که به درجات مختلفی مرگ و نیستی- نابودی به بار داشته است.
قبل از جنگ جهانی دوم٬ نیروهای نظامی آمریکا از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۰۳ یک جنگ خونین و طولانی سلطه جویانه در فیلیپین براه انداخت. آمریکا همراه با چهارده کشور صنعتی دیگر به روسیه سوسیالیستی حمله کرد و از سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱بخشهایی از آن را تحت اشغال در آورد.
در چین نیروهای اعزامی آمریکا همراه با سایر ارتش های غربی در سرکوب شورش بوکسور(Boxer Rebellion) و برای حفظ چینی ها در زیر پنجه استعمارگران اروپایی و آمریکای شمالی جنگ کرد.
تفنگداران دریایی آمریکا در حمله و اشغال نیکاراگوئه در سال ۱۹۱۲ و دوباره از سال ۱۹۲۶ تا ٬۱۹۳۳ در هائیتی از سال ۱۹۱۵ تا ٬۱۹۴۳  در کوبا از سال ۱۸۹۸ تا ٬۱۹۰۲  در مکزیک از سال ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۶ شرکت داشته اند. بین سالهای ۱۹۱۱ تا ۱۹۲۵ شش بار به هندوراس حمله کرد٬ و پاناما بین سالهای ۱۹۰۳ و ۱۹۱۴ اشغال شده بود.
چرا مداخله؟
چرا یک کشور مدعی صلحدوستی و دمکراسی لازم میداند از خشونت و سرکوب برعلیه بسیاری از مردم در بسیاری از مکانها استفاده کند؟ یکی از اهداف مهم سیاست آمریکا این است که جهان را برای خانواده خوشبخت ۵۰۰ نفری و سیستم جهانی انباشت سرمایه داری امن کند. دولتهایی که برای هر نوع استقلال اقتصادی یا هر گونه سیاستهای مردمی برای توزیع مجدد ثروت تلاش کنند و بخواهند قسمتی از مازاد اقتصادی را بردارند و به خدمات غیر انتفاعی به نفع مردم صرف کنند، این دولتها از جمله آنهایی هستند که به احتمال زیاد با مداخله خصمانه یا حمله آمریکا مواجه می شوند.
«دشمن» مورد نظر آمریکا میتواند یک دولت اصلاح طلب٬ پوپولیست یا دولت نظامی مانند دولت پاناما بریاست توریجو(Torrijo) و حتی رژیم نوریگا(Noriega)٬ رژیم ناصر در مصر٬ رژیم والسکو(Velasco) در پرو٬ یک دولت سوسیال مسیحی بعد از سالازار(Salazar) در پرتقال؛ مانند ساندنیستهای نیکاراگوئه (Sandinistas)؛ سوسیال دمکرات مانند آلنده (Allende) در شیلی٬ در جامائیکا بریاست مانلی(Manley)٬ در یونان تحت رهبری پاپاندرئو(Papandreou)٬ و جمهوری دومینیکن تحت ریاست باش(Bosch)؛ یک مارکسیست لنینیست مانند کوبا٬ ویتنام٬ و کره شمالی؛ یک نظام انقلابی اسلامی مثل لیبی دوره قذافی٬ و یا حتی یک رژیم محافظه کار مانند رژیم صدام حسین در عراق تحت باشد٬ مشروط بر اینکه در قیمتگذاری نفت و سهمیه بندی آن از خط قرمز آمریکا عبور کند.
اسناد تاریخی نشان میدهد که آمریکا بزرگترین قدرت مداخله گر در جهان است. دلایل مختلف و مکمل همدیگر برای اثبات این مدعا وجود دارند:
 حفاظت مستقیم از سرمایه گذاری. در سال ۱۹۰۷، وودرو ویلسون(Woodrow Wilson) نقش کمکی را که دولت سرمایه داری به نیابت از سرمایه خصوصی ایفا میکند، برسمیت شناخت:
از آنجایی که تجارت مرزهای ملی را نادیده میگیرد و تولید کننده اصرار دارد که جهان را بعنوان یک بازار داشته باشد٬ پرچم کشورش باید به دنبالش برود٬ و درهای کشورهایی که برعلیه او بسته شده اند باید بشکند. امتیازات بدست آمده توسط سرمایه داران باید بوسیله وزرای دولت حفاظت شوند٬ حتی اگر حاکمیت کشورهایی که تمایل ندارند در روند به خشم آید. مستعمرات باید ایجاد یا درست شوند٬ بعبارت دیگر، هیچ گوشه مفید جهان نباید نادیده گرفته شود یا مورد استفاده قرار نگیرد.
پس از آن٬ بعنوان رئیس جمهور آمریکا٬ ویلسون اظهار داشت که آمریکا درگیر یک مبارزه برای «رهبری ثروت اقتصادی جهان» است.
در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم٬ سرمایه گذاریهای بزرگ در آمریکای مرکزی و کارائیب دخالتهای مکرر نظامی، جنگ طولانی٬ اشغال طولانی مدت٬ یا حتی خرید مستقیم اراضی٬ مانند هاوایی٬ پورتوریکو٬ و منطقه کانال پاناما را به ارمغان آورد. اغلب برای تسلط بر منابع طبیعی کشور مورد نظر مانند شکر٬ تنباکو٬ پنبه٬ و فلزات گرانبها سرمایه گذاری می شد. در ابعاد بزرگتر٬ مداخلات سال ۱۹۹۱ در خلیج فارس (به فصل ۶ مراجعه شود) و سومالی در ۱۹۹۳ (فصل ۷) بترتیب برای محافظت از منافع نفتی و چشم انداز نفتی صورت گرفت.
در دوران پس از جنگ سرد٬ دریادار چارلز لارسون(Charles Larson) بیان داشت که٬ اگرچه نیروهای نظامی آمریکا در برخی از بخشهای جهان کاهش یافته است٬ اما در منطقه آسیا و اقیانوس آرام بدلیل اینکه تجارت آمریکا در آن منطقه بزرگتر از اروپا یا آمریکای لاتین است، در سطح قابل توجهی باقی میمانند. چارلز میکونیس(Charles Meconis) متخصص نیروی دریایی نیز «اهمیت اقتصادی منطقه» را دلیل عمده حضور نظامی آمریکا در اقیانوس آرام می داند ( نگاه کنید به نقد و بررسی ماهانه از دانیل اشیرمر- Daniel Schirmer٬ ژوئیه- اوت ۱۹۹۴).
در اینگونه موارد٬ شمشیر در پی دلار فرود می آید:
 ایجاد فرصتها برای سرمایه گذاریهای جدید. گاهی اوقات دلار در پی شمشیر می آید٬ همانگونه که قدرت نظامی فرصتهایی برای سرمایه گذاریهای جدید ایجاد میکند. بدینگونه٬ در سال ۱۹۱۵، نظامیان آمریکا به بهانه «بی ثباتی» هائیتی٬ به هائیتی حمله کرده و شبه نظامیان مردمی را درهم شکسته، ازبین بردند. نظامیان سربازان نوزده سال در آنجا ماندند. در طول این مدت٬ سرمایه گذاران فرانسه٬ آلمان و بریتانیا بزور خارج شدند و شرکتهای آمریکایی سرمایه گذاریهای خود را در هائیتی سه برابر کردند. بتازگی٬ شرکتهای تایوانی بخاطر حمایت نظامی آمریکا از تایوان، اولویت را نه به ژاپن، بلکه به شرکتهای آمریکایی دادند.
در سال ۱۹۹۳، عربستان سعودی یک قرارداد انحصاری۶ میلیارد دلاری را با شرکت هواپیمایی جت ایرلاینرز آمریکا امضا کرد. یک کنسرسیوم اروپایی که مجبور به خروج از معامله شده بود٬ واشنگتن را به این متهم کرد که چون سعودیها امنیت نظامی خود را در دوران پس از جنگ خلیج فارس باتکاء واشنگتن تأمین کرده بودند،  تحت فشار واشنگتن قرار گرفته است.
حفظ سلطه اقتصادی – سیاسی و سیستم انباشت سرمایه.
نگرانی امپریالیسم تنها سرمایه گذاریهای مشخص نیست. تعهد بطور کلی برای حفاظت از نظام طبقاتی جهانی٬ نگهبانی  از سرزمین جهان٬ نیروی کار- کارگر٬ منابع طبیعی٬ و بازار قابل دسترس سرمایه گذاران فراملی است. کل  فرآیند سرمایه گذاری و سود، مهمتر از حفاظتهای ویژه است. دولت امپریالیستی برای دفاع از آن روند٬ جنبشهای مردمی را که به هر گونه تلاش برای اعمال سیاست توزیع مجدد دست بزنند٬ با ارسال پیام به آنها و دیگران تفهیم می کند که اگر سعی نکنند خودشان را در برابر امتیازات شرکتهای سرمایه داری بزرگ اصلاح کنند٬ خنثی و سرکوب خواهد کرد و این، برایشان گران تمام میشود.
در دو مورد از مداخلات قابل توجه ارتش آمریکا٬ اتحاد جماهیر شوروی از سال ۱۹۱۸ تا سال ۱۹۲۰و ویتنام از سال ۱۹۵۴ تا سال ۱۹۷۳، بسیاری از سرمایه گذاران اروپایی و آمریکایی نبودند. در این موارد و موارد مشابه دیگر٬ هدف آن ممانعت از ظهور مناسبات اجتماعی رقیب و محو تمام گزینه های قابل اجرای دست نشاندگان سرمایه داری بود. آن هدف تا امروز باقی است و کشورهای یمن جنوبی (منظور قبل از اتحاد با یمن شمالی است- م) کره شمالی٬ و کوبا مشمول این هدف هستند.
رونالد ریگان زمانی اعتراف کرد که حمله به گرانادا برای محافظت از عرضه درخت جوز(nutmeg supply) آمریکا نبود٬ درست گفت. مقدار زیادی درخت جوز در آفریقا موجود بود که میشود گرفت. او اذعان داشت که منابع طبیعی گرانادا مهم نبودند و یا روح انقلابی مزارع اشتراکی ۱۰۲۰۰۰ نفر مردم فقیر، برای سرمایه گذاری در سرمایه جهانی تهدیدی محسوب نمی شود. ولی اگر به اندازه کافی کشورهایی آن روند را دنبال کنند٬ درنهایت سیستم سرمایه داری جهانی را در معرض خطر قرار میدهد. حمله ریگان به گرانادا بعنوان هشدار به کشورهای دیگر کارائیب بود تا نشان دهد که سرنوشت هر کشوری که بفکر خارج شدن از وضعیت دست نشاندگی باشد، همین خواهد بود. بنابراین مهاجمان به برنامه های انقلابی جواهر جدید(New Jewel Movement’s revolutionary programs) مبنی بر اصلاحات ارضی٬ مراقبتهای بهداشتی٬ آموزش و پرورش و تعاونی ها پایان دادند. امروز٬ گرانادا با بیکاری بالا و فقر گسترده٬ یکبار دیگر به جهان بازار آزاد پیوسته است. در واقع، هرکس دیگری در این منطقه متوجه این واقعیت شده است.
اولین نگرانی دولت امپریالیستی این نیست که از سرمایه گذاری مستقیم هر شرکت خاصی حفاظت کند٬ اگرچه بعضی اوقات آن را انجام میدهد٬ ولی برای حفاظت از نظام جهانی انباشت سرمایه خصوصی در مقابل سیستمهای رقیب است. مورد کوبا این نکته را نشان میدهد. اشاره شده است که تحریم واشنگتن علیه کوبا تجارت آمریکا را از میلیاردها دلار سرمایه گذاری مهم و فرصتهای معاملاتی بی نصیب ساخته است. از این نظر، به اشتباه چنین نتیجه گیری شده است که سیاست آمریکا توسط منافع اقتصادی تعیین نمیشود. در واقع٬ این خلاف آن را نشان میدهد که هیچ تمایلی به تحمل آن دولتهایی که سعی میکنند خودشانرا از سیستم جهانی سرمایه داری نجات دهند، وجود ندارد
هدف دولت سرمایه داری انجام کارهایی برای پیشرفت کل سیستم سرمایه داری است که  منافع شرکتهای بزرگ به تنهایی نمیتواند انجام دهد. دستگاههای رقیب بحال خود رها شده اند٬ شرکتهای تجاری حاضر به اطاعت از بعضی از قوانین نانوشته  منافع اصولی مشترک نیستند .این در هر دو اقتصاد بومی و سرمایه گذاریهای خارجی مصداق دارد.
یک شرکت تجاری ممکن است مانند هر تشکیلات خوب سرمایه داری٬ بطور کلی علاقمند به خرد شدن کوبای سوسیالیستی در بلند مدت باشد٬ اما ممکن است انجام تجارت سودآور با دشمن طبقاتی بیشتر وسوسه اش بکند.
این برای دولت باقی میماند که شرکتهای منفرد را بزور به خط برگرداند]با این حال٬ شرکتها در کانادا٬ ونزوئلا٬ اسپانیا٬ و کشورهای دیگر که هیچ احساس تعهدی به امپریالیسم جهانی آمریکا ندارند، علیرغم نارضایتی بسیار واشنگتن  با کوبا تجارت کرده اند. قانون آمریکا برای شش ماه مانع از بارگیری یا تخلیه کشتی های خارجی میشود که با کوبا تجارت انجام میدهند. در نتیجه، هزینه های قابل توجهی بر کوبا و هر شریک تجاری آن تحمیل میشود. [
سرمایه گذاری در یک کشور خاص جهان سوم بهیچوجه خطرناک نیست، بلکه امنیت دراز مدت کل سیستم فراملیتی سرمایه داری مهم است. بنا بر این، به هیچ کشوری که مسیر استقلال را دنبال میکند، اجازه داده نمیشود تا بعنوان یک نمونه خطرناک برای کشورهای دیگر ظاهر گردد.
ابهامات متداول- مشترک
بعضی از منتقدان با اشاره به بیشترین مداخلات آمریکا در کشورهایی مثل گرانادا٬ السالوادو٬ نیکاراگوئه و ویتنام که نه منابع طبیعی بزرگی ندارند و نه آمریکا سرمایه گذاری بزرگی در آنها کرده است، استدلال میکنند که عوامل اقتصادی تأثیر مهمی در سیاستهای مداخله جویانه آمریکا ندارند. این مثل آنست که بگوئیم که پلیس بویژه در مورد حفاظت از ثروت و اموال مردم نگران نیست برای اینکه بسیاری از اقدامات قاطع اش در محله های فقیر است.
نیروهای مداخله گر به آنجایی نمیروند که سرمایه داری موجود است؛ آنها به جایی میروند که سرمایه در معرض تهدید است. آنها برای مثال در سوئیس مرفه دخالت نمیکنند٬ برای اینکه سرمایه داری در آن کشور نسبتا امن و بدون چالش است. اما اگر احزاب چپ قدرت را در برن(Bern) بدست بگیرند و سعی کنند که بانک سوئیس و مالکیتهای مهم را ملی اعلام کنند٬ باحتمال زیاد توجه زیاد قدرتهای صنعتی غربی را جلب میکند.
بعضی از ناظران معتقدند که مداخله توسط دستگاههای امنیت ملی خودش٬ وزارت امور خارجه٬ شورای امنیت ملی٬ و سیا بوجود آمده است. این سازمانها برای توجیه و تقویت بودجه خود به وجود بحران و دشمنان جدید نیاز دارند. این دیدگاه واقعیت منافع طبقاتی و قدرت را نادیده میگیرد. این نشان  میدهد که سیاستگذاران هدف دیگری بجز سیاستگذاری و بزرگنمایی بوروکراتیک خود ندارند. چنین تصوری جای علت و معلول را عوض میکند. این، مصداق آن ضرب المثلی است که میگوید اسب باعث مسابقات اسب دوانی میشود. این، دولت امنیت ملی را منبع مداخلات میداند٬ در صورتی که در واقع آن٬ یکی از ابزار مهم است.
مقامات آمریکا خیلی قبل از اینکه سازمان سیا و شورای امنیت ملی وجود داشته باشند، به اقدامات مداخله جویانه دست زده اند.
ریچارد بارنت(Richard Barnet) یکی از آن کسانی است٬ که استدلال میکند که دولت خودبزرگ بین تولید میکند. او « انگیزه های آشناتر و شوم تر» امپریالیسم اقتصادی را رد میکند و میگوید همه کشورهای صنعتی بزرگ٬ هر قدر که سیستم اقتصادیشان اقتضا می کند، در پی اعمال قدرت و جستجوی راههای نفوذ برای تثبیت امنیت و سلطه هستند. برای حصول اطمینان٬ تحقیق برای امنیت هرکشوری واقعیتی است که باید درنظر گرفته شود. اما سرمایه گذاری سرمایه داری شرکتهای بزرگ چند ملیتی در مسیر بسیار پویاتری در مقایسه با توسعه اقتصادی آشکار دولتهای سوسیالیستی و یا ماقبل سرمایه داری گسترش می یابند. در واقع٬ مطالعات موردی در کتاب مداخله و انقلاب بارنت به تجارت تا بوروکراسی امنیت ملی اشاره میکند٬ همانگونه که انگیزه اصلی مداخله امپریالیستی است.
تهدیدات ضد کمونیستی و ضد شوروی کمتر منبعی برای سیاست به نظر میرسد تا یک شگرد تبلیغاتی برای ترساندن مردم آمریکا و تجمع حمایتی برای تعهدات خارج از باشد.
انگیزه ای که بارنت رد میکند، بنظر میرسد در مطالعات موردی در مورد یونان٬ ایران٬ لبنان و جمهوری دومینیکن عملی باشد٬ خصوصا تمایل برای تأمین دسترسی به بازارها و مواد خام و رفع احتیاج٬ صراحتا توسط سیاستگذاران مختلف، برای محافظت از سرمایه گذاری آزاد در سراسر جهان اظهار شده است.
بعضی ها ممکن است شکایت کنند که تجزیه و تحلیل فوق «ساده» است٬ برای اینکه همه رویدادهای بین المللی را صرفا به انگیزه اقتصادی و طبقاتی نسبت میدهد و بقیه متغیرات مثل جغرافیای سیاسی٬ فرهنگ٬ قومیت٬ ناسونالیسم، ایدئولوژی و اخلاق را درنظر نمیگیرد.
ولی من بحث و جدل نمیکنم که مبارزه برای حفظ سلطه جهانی سرمایه داری همه چیز را درباره سیاست جهانی و یا نه حتی همه چیز درباره سیاست خارجی آمریکا را توضیح میدهد. با این حال٬ این خیلی چیزها را شرح میدهد؛ بنابراین وقتش نرسیده است تا ما از آن آگاه شویم؟ اگر رسانه های سازنده افکار واقعا میخواهند زندگی سیاسی را با تمام پیچیدگی هایش چند برابر به تصویر بکشند٬ پس چرا آنها در مقابل جدیت واقعیات بسیار زیاد امپریالیسم ساکت هستند؟
وجود متغیرهای دیگری مثل ملی گرایی٬ نظامیگری٬ تحقیق برای امنیت ملی٬ و دستیابی بقدرت و اعمال سلطه٬ نه ما را مجبور به خروج از واقعیات اقتصادی میکند٬ نه متغیرهای دیگر را همچون عایقی از منافع طبقاتی درمان میکند. به همین دلیل است که میل به گسترش قدرت استراتژیک آمریکا در یک منطقه خاص بر آن است حداقل در بخشی از تمایل به ثبات منطقه در امتداد خطوطی که مطلوب منافع نخبگان اقتصادی سیاسی است، بهمین دلیل منطقه در وهله اول به مرکز نگرانی مبدل میشود.
بعبارت دیگر٬ ملاحظات مختلف دیگر بشکل دایره ای بریکدیکر اثر میگذارند. رشد سرمایه گذاری در خارج از کشور احتیاج به حفاظت نظامی دارد. این٬ بنوبه خود٬ احتیاج به امنیت پایگاه ها و ایجاد اتحاد با کشورهای دیگر را ایجاب میکند. این اتحاد حالا «دفاع» محیطی را که باید حفظ شود، گسترش میدهد. بنابراین، یک کشور بخصوص نه فقط یک  دارایی، دفاع ما را «ضروری»  میسازد٬ بلکه از خود کشور، مثل هر دارایی دیگر باید دفاع شود.
اختراع دشمنان
همانگونه که در فصل قبل اشاره شد٬ امپراتوری آمریکا، امپریالیسم نو در اسلوب عملیاتی خود است. بغیر از چند قلم متصرفات٬ در گسترش خارج از کشور خود  بر کنترل غیرمستقیم متکی است تا اینکه مستقیما در اختیار بگیرد. به این معنی نیست که سران آمریکا به سیاست الحاق و فتح سرزمین دیگران آشنا نیستند.
بیشتر آن چیزی که اکنون کشورآمریکا نام دارد، بزور از ملتهای بومی آمریکا به چنگ آمده است. کالیفرنیا و همه جنوب غربی آمریکا با جنگ از مکزیک جدا شده است. فلوریدا و پورتوریکو از اسپانیا تصرف و ضبط شده اند.
سران آمریکا باید مردم آمریکا را متقاعد کنند که هزینه بسیار زیاد امپراتوری برای امنیت و بقاء آنها ضروری است. طی سالهای متمادی بما گفته شد که بزرگترین خطری که ما با آن روبرو بویم «تهدید جهان کمونیسم با دفتر مرکزی اش در مسکو» بود. مردم بار مالیاتی کمرشکن را برای برنده شدن مسابقه تسلیحاتی ابرقدرت و «محدود کردن تجاوز شوروی در هرجایی که ممکن است، روی دهد»، قبول کرده بود. بعد از تجزیه اتحاد جماهیر شوروی٬ رهبران سیاسی ما بما هشدار داده اند که جهان پر از دشمنان خطرناک دیگر است٬ که ظاهرا قبلا نادیده گرفته شده اند.
این دشمنان شیطانی چه کسانی هستند که منتظر میمانند لحظه ای که ما گارد خود را پائین بیاوریم یا لحظه ای که ما بودجه هنگفت نظامی خود را واقعا کاهش می دهیم، بما حمله ور شود؟ چرا آنها بجای ما٬ مزاحمتی برای دانمارک یا برزیل ایجاد نمی کنند؟ این سناریوی «جهان دشمنان» توسط حاکمان امپراتوری روم و امپریالیستهای بریتانیایی قرن نوزدهم مورد استفاده قرار میگرفت. با دشمنان همواره باید مقابله به مثل کرد٬ به مداخلات بیشتر و گسترش سلطه بیشتر نیاز بود. و زمانیکه دشمنانی یافت نمیشدند٬ آنها را اختراع میکردند.
وقتیکه واشنگتن میگوید منافع «ما» باید در خارج از کشور محافظت شود٬ ما باید بپرسیم که که آیا همه اهداف تعقیب شده به نمایندگی از ما ارائه شده است. کشورهای دور دست٬ که قبلا برای اکثر آمریکایی ها شناخته شده نبود٬ بطور ناگهانی برای منافع «ما» حیاتی میشود. برای محافظت از نفت «ما» در خاورمیانه و منابع «ما» و بازارهای «ما» در جاهای دیگر٬ پسران و دختران ما باید در سرمایه گذاریهای نظامی خارج از کشور شرکت کنند٬ و تأمین مالی این سرمایه گذاری ها به مالیات ما  نیازمند است.
دفعه بعد که نفت «ما» در خاورمیانه در معرض خطر باشد٬ ما باید بخاطر بیاوریم که تعداد نسبتا کمی از ما دارای سهام بورس نفت هستیم. اما حتی آمریکایی های محروم نمونه فرض میشوند که دارای منافع مشترک با اکسون- Exxon و موبیل- Mobil (شرکتهای بزرگ نفتی- م) هستند برای اینکه آنها در یک اقتصاد وابسته به نفت زندگی میکنند.
 فرض براین است که اگر مردم سرزمینهای دیگر کنترل نفت خود را بدور از شرکتهای بزرگ نفتی در اختیار گرفته اند، حاضر به فروش آن به ما نیستند. باصطلاح آنها ترجیح دهند که ما را در دستان تولیدکنندگان رقیب قرار دهند و خودشان را به تباهی بیاندازند٬ خود را از بازار میلیارد دلاری شمال آمریکا محروم سازند. در واقع٬ کشورهایی که کنترل منابع خود را در دست بگیرند، بطرز عجیب و غریبی عمل نمیکنند. کوبا٬ ویتنام٬ کره شمالی٬ لیبی٬ و دیگران خوشحال میشوند که دسترسی به بازار این کشور داشته باشند٬ با قیمت برابر و یا حتی کمتر از آنچه که توسط شرکتهای غول پیکر چند ملیتی ارائه میشود، بفروشند.
بنابراین زمانیکه مردم جهان سوم٬ از طریق ملی کردن٬ انقلاب٬ یا هردو٬ دوباره به نفت در سرزمین خود٬ یا مس٬ قلع٬ قند٬ یا منابع دیگر٬ دسترسی یابند٬ به منافع توده زحمتکش آمریکا صدمه نمیزند. اما مطمئنا به شرکتهای چند ملیتی که زمانی سودهای کلانی از این شرکتها میبردند، لطمه میزند.
چه کسی پرداخت میکند؟ چه کسی سود میبرد؟
ما را متقاعد کرده اند، باور کنیم که مردم آمریکا دارای منافع مشترک با شرکتهای غول پیکر چند ملیتی هستند٬ همان شرکتهایی که برای دستیابی به نیروی کار ارزان در خارج از کشور جامعه ما را ترک میکنند. در حقیقت٬ مردم همراه با شرکتهای بزرگ در همان قایق نیستند. هزینه های سیاست بطور مساوی به اشتراک گذاشته نمیشود؛ از منافع بهمان اندازه بهره مند نمیشود. سیاستهای «ملی» یک کشور امپریالیستی منعکس کننده منافع طبقه مسلط اقتصادی اجتماعی آن کشور است. در مطالعه امپریالیسم اغلب یک طبقه بجای ملت- دولت واحد حیاتی تجزیه و تحلیل می شود.
تمایل به انکار وجود منافع طبقاتی متضاد هنگامیکه با امپریالیسم برخورد میکنیم، منجر به سوء تفاهم های جدی میشود. برای مثال٬ نویسندگان لیبرال مانند کینیث بولدینک(Kenneth Boulding) و ریچارد بارنت(Richard Barnet) اشاره کرده اند که امپراتوری ها بیشتر از آنچه که بداخل میآورند هزینه بر میدارند٬ خصوصا زمانیکه جنگها برای حفظ آنها درگیر میشود. بدینصورت٬ از سال ۱۹۵۰ تا سال ۱۹۷۰، دولت آمریکا چندین میلیارد دلار برای تقویت یک دیکتاتوری فاسد در فیلیپین٬ بامید محافظت از حدود یک میلیارد دلار سرمایه گذاریهای آمریکا در آن کشور خرج کرد. در نگاه اول با عقل جور در نمی آید که ۳ میلیارد دلار خرج کرد تا از ۱ میلیارد دلار حفاظت کند. سائول لاندو(Saul Landau) همانگونه با توجه به هزینه های مداخلات آمریکا در آمریکای مرکزی اشاره کرده است: آنها از سرمایه گذاریهای واقعی آمریکا فراتر رفتند. بارنت اشاره میکند که «هزینه حفاظت از امتیازات امپریالیستی همیشه بالاتر است». از این نتیجه گیری شده است که امپراتوریها بسادگی ارزش اینهمه خرج و زحمت را ندارند. مدتها قبل از بارنت٬ میزگرد سیاستگذاران امپریالیستی در بریتانیا میخواستند بما بقبولانند که از امپراتوری بخاطر سود نگهداری نمیشد؛ در واقع، «از نقطه نظر دیدگاه صرفا مادی امپراتوری یک بار سنگین بر دوش است تا منبع منفعت»(میز گرد٬ جلد ۱، ص۲۳۲-۳۹و۴۱۱).
برای حصول اطمینان، امپراتوری ها ارزان بدست نمی آیند. هزینه های سنگینی برای سرکوب نظامی و اشغال طولانی مدت٬ برای دولت استعماری٬ برای رشوه و سلاح مزدوران بومی، و برای توسعه زیرساخت تجاری بمنظور تسهیل در صنایع استخراجی و نفوذ سرمایه مورد نیازهستند. اما امپراتوری پیشنهادات برای همه را از دست نمیدهد. دولتهای کشورهای امپریالیستی ممکن است بیش از آنچه که دریافت کنند، صرف کنند٬ اما کسانیکه مزایا را درو میکنند، همانند کسانیکه پرداخت میکنند، نیستند. همانگونه که تورستین وبلن(Thorstein Veblen) در تئوری تجارت سرمایه داری (۱۹۰۴) اشاره کرد٬ دستاوردهای امپراتوری بدست طبقه ممتاز تجار می افتد، در حالیکه هزینه استخراج بعهده «ابتکار بقیه مردم» است. انحصارات فراملیتی بازده امپراتوری را خصوصی میگیرند در صورتیکه خرج کمی٬ اگر خرجی برایشان در بر داشته باشد، از مقدارهزینه های عمومی را متحمل میشوند. مخارج مورد نیاز در راه تسلیحات و کمک به ایجاد دنیایی امن برای شرکتهای جنرال موتور٬ جنرال دینامیک٬ جنرال الکتریک٬ و بقیه شرکتهای جنرال توسط دولت آمریکا٬ که پول مالیات دهندگان است، پرداخت میشود.
بنابراین، هزینه های امپراتوری بریتانیا در هند٬ آنچنان که مارکس نیم قرن پیش از وبلن به آن اشاره کرد٬ «از جیب مردم انگلستان پرداخت میشد»٬ و بمراتب خیلی بیشتر از آنچه بود که به وزارت خزانه داری بریتانیا برمیگشت. او نتیجه گرفت که مزیت بریتانیای کبیر از امپراتوری هند «بطرز قابل توجهی» محدود به سودی بود که متعلق به افراد منتخب٬ عمدتا یک قشر سهامدار و افسران شرکت هند شرقی و بانک انگلستان بودند.
در اواخر قرن نوزدهم و در ادامه در قرن بیستم٬ فتح جنوب غربی آفریقا توسط آلمان «برای مالیات دهندگان آلمانی بعنوان یک شرکت سرمایه داری غیرسودآور محسوب می شد»٬ بعقیده هورست دریچسلیر(Horst Drechsler)٬ مورخ، هنوز «تعدادی از شرکتهای انحصاری موفق شدند سود سرشاری از مستعمرات در سالهای پایانی سلطه استعماری آلمان بدست آورند». و امروز امپریالیسم در خدمت تعدادی شرکتهای انحصاری٬ و نه بسیاری از مالیات دهندگان باقی مانده است.
در مجموع٬ هیچ چیزی درباره هزینه کردن سه دلار از پول عموم برای حفاظت از یک دلار سرمایه گذاران خصوصی غیرمنطقی نیست - حداقل از دیدگاه سرمایه گذاران غیرمنطقی نیست. برای حفاظت از یک دلار از پولشان، آنها سه دلار٬ چهار٬ و پنج دلار از پول ما را خرج میکنند. در واقع٬ هنگامیکه مسئله حفاظت از پولشان برسد٬ پول ما هیچ موضوعیتی ندارد.
علاوه براین٬ هزینه یک مداخله خاص آمریکا نباید در برابر ارزش سرمایه گذاری آمریکا درهر کشور مورد نظر، بلکه در برابر ارزش سیستم سرمایه گذاری جهان اندازه گیری شود. اشاره شده است که مخارج دستگیری یک دزد بانک، گاهی اوقات ممکن است بیش از مجموع مقدار به سرقت رفته باشد. اما اگر به سارقان اجازه داده شود که به راه خود ادامه دهند٬ این امر دیگران را به دنباله روی از آنها تشویق میکند و کل سیستم بانکی را درمعرض خطر قرار میدهد.
پس٬ آنچه که در این جنگهای گوناگون سرکوبگرایانه در خطر است٬ نه فقط سرمایه گذاری در هرکدام ازاین کشورها، بلکه امنیت کل نظام سرمایه مالی جهان است. هیچ کشوری اجازه ندارد دنبال روش مستقل توسعه خود باشد. هیچ کشور مستقلی بدون مجازات و بدون کیفر و مصمم به بقاء خود نمیماند. هیچ کشور مستقلی نباید  در خدمت منبع الهام یا منبع کمکی به کشورهای دیگر قرار گیرد، که ممکن است بخواهد دنبال مشی اقتصادی سیاسی مستقل باشد، بجز بد توسعه یافتگی، یعنی آنچه که سرمایه داری جهانی می خواهد.
افسانه امپریالیسم محبوب
آنهایی که امپراتوری را تنها بیان کننده منافع ملی و نه منافع طبقاتی میدانند، ماهیت امپریالیسم را اشتباه تفسیر میکنند. جورج کینان(George Kennan) در کتاب دیپلماسی آمریکایی ۱۹۰۰-۱۹۵۰ توسعه امپریالیستی آمریکا را در پایان قرن نوزدهم محصول آرمانهای محبوب توصیف کرد: مردم آمریکا «بسادگی بوی امپریالیستی را دوست دارند»؛ آنها میخواستند «در زیر آفتاب برسمیت شناخته شدن بعنوان یکی از بزرگترین قدرتهای امپریالیستی جهان حمام آفتاب بگیرند». نویسندگان لیبرال جان بویل(John Buell) و ماتیو روچیلد(Matthew Rothschild) در پیشرو (اکتبر۱۹۸۴)٬ اظهار نظر کردند که «افکار آمریکایی ها بعنوان بزرگترین بودن٬ بهترین بودن٬ ثروتمندترین٬ و قویترین بودن میخکوب شده است. فقط به شعارهای سیاستمداران ما گوش دهید». ولی آیا شعارهای سیاستمداران واقعا منعکس کننده احساسات اکثر آمریکایی هایی هست٬ که در بیشتر نظرسنجی ها قطعا بیفایده از آب در می آید؟ بویل و روچیلد ادعا میکنند: «وقتیکه ی کشور جهان سومی- حال این کشور کوبا ویتنام یا ایران٬ یا نیکاراگوئه باشد -  به راه ما در انجام کارهایی که انجام میدهیم، پشت پا میزند٬ غرور ما را می شکند...» در واقع٬ این کشورها  راههای شرکتهای بزرگ سرمایه داری را سد میکنند و این آن چیزیست که رهبران اقتصادی سیاسی آمریکا نمیتوانند تحمل کنند. روانکاوی در مورد درد غرور جمعی بما اجازه میدهد که امپریالیسم را بر روی شهروندان آمریکایی که نه سازنده و نه بهره مند از امپراتوری هستند، سرزنش کنیم.
مثل مد٬ ویلیام اپلمن ویلیامز(William Appleman Williams)٬ محقق تاریخ، در کتاب امپراتوری بعنوان نوعی زندگی٬ مردم آمریکا را که معتاد به شرایط امپراتوری شده اند، سرزنش میکند. بنظر میرسد که «ما امپراتوری را دوست داریم. «ما» فراتر از احتیاج و ابزار امپراتوری بعنوان جزیی از مسیر زندگی خود زندگی میکنیم. «ما» بقیه جهان را استثمار میکنیم و نمیدانیم چگونه به زندگی ساده تر برگردیم. مفهموم اینست  که «ما» از شرکتهای فراری  که محصولات ما را صادر میکنند و مردم جهان سوم را استثمار میکنند، نفع میبریم. «ما» تصمیم گرفتیم که به آمریکای مرکزی٬ ویتنام٬ و خاورمیانه پرسنل نظامی بفرستیم و برای سرنگون کردن دولتهای دمکرات در یکسری یا بیشتر کشورهای سراسر جهان فکر کردیم و «ما» اصرار داریم یک شبکه جهانی ضد شورش٬ پلیس های شکنجه گر٬ و جوخه های مرگ در کشورهای متعددی درست کنیم.
به باور ویلیامز٬ امپریالیسم محصول تفکر جمعی است. در حقیقت٬ آمریکایی های عادی معمولا مخالف مداخله یا  فقط حامی مداخله ولرم هستند. نظر سنجی در زمان جنگ ویتنام نشان داد که مردم خواهان مذاکره و خروج نیروهای نظامی آمریکا بودند. مردم آمریکا از ایده یک دولت ائتلافی در ویتنام که شامل کمونیستها هم بود٬ و از انتخابات حتی اگر کمونیستها برنده آن بودند، پشتیبانی میکردند.
پولستر لوئیس هریس(Pollster Louis Harris) گزارش داد که٬ در سالهای ۱۹۸۲-۱۹۸۴ آمریکایی ها با نسبت رأی ۳ به ۱ مخالف افزایش کمک نظامی و به ماشین نظامی السالوادور بودند. شبکه نظرسنجی نشان داد که ۸۰ درصد با اعزام پرسنل نظامی به آن کشور مخالف بودند؛ ۶۷ درصد برعلیه معدن آمریکایی در بنادر نیکاراگوئه بودند؛ و به نسبت ۲بر۱، اکثریت با کمک به کنتراسهای مخالف دولت نیکاراگوئه مخالف بودند (جناح راست سیا از مزدوران نظامی در راه انداختن یک جنگ بیرحمانه و فرسایشی برعلیه مردم نیکاراگوئه پشتیبانی کرد). در سال ۱۹۸۳ واشنگتن پست ر اساس نظر سنجی ای بی سی(ABC) خبر داد که٬ شهروندان ما با نسبت ۶ بر۱مخالف هرگونه تلاش توسط آمریکا برای سرنگونی دولت نیکاراگوئه بودند. عموم مردم با نسبت بیش از ۲ به ۱ گفتند که بزرگترین علت ناآرامی در آمریکای مرکزی ناشی از خرابکاری و «فقر و فقدان حقوق بشر در منطقه» است، نه از کوبا٬ نیکاراگوئه٬ یا اتحاد جماهیر شوروی.
حتی روبان زرد وطن پرستی حاصل خوشحالی فوق العاده  (آمریکایی ها برای سالم برگشتن سربازان نظامی یا هر کسی از خانواده، نوار زرد به درختان میبندند- م) در زمان جنگ اخیر خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ بخاطر خود جنگ نبود. بلکه فقط یکی از محصولات جانبی منزجر کننده و بسیار مأیوس کننده آن بود. تا آستانه جنگ٬ نظر سنجی ها نشان می دادند که آمریکایی ها موافق مذاکره و مخالف دخالت مستقیم ارتش آمریکا در عراق هستند. اما هنگامیکه نیروهای نظامی آمریکا به اقدام عملی دست زدند٬ پس از آن  ذهنیت «از سربازان حمایت کنید» و «برای پیروزی»، به اذهان عموم رخنه کرد٬ مثل همیشه توسط اجی مجی (اصطلاح شعبده بازان در مواقع شعبده بازی- م) ماشین رسانه های تبلیغاتی با تلمبه باد شد.
هنگامیکه جنگ می آید٬ خصوصا با وعده سریع و آسان پیروزی٬ برخی از افراد همه قضاوت انتقادی را تعلیق میکنند و در صف فوق العاده وطن پرستان بیفکر پاسخ میدهند. در واقع میتوان به تاجر کوچکی در ماساچوست(Massachusetts)٬ اشاره کرد که او «بسیارهوادار» دخالت نظامی آمریکا در جنگ خلیج فارس بود٬ ولی با اینحال اعتراف کرد که مطمئن نیست که جنگ در مورد چه چیزی است. او اظهار داشت: این چیزیست که میخواهم بدانم. ما برای چه چیزی میجنگیم؟»(نیویورک تایمز٬ ۱۵ نوامبر ۱۹۹۰).
در تب و تاب پیروزی در جنگ خلیج فارس٬ جورج بوش(پدر) ۹۳ درصد موافق داشت و برای انتخابات مجدد در سال ۱۹۹۲ شکست ناپذیر بود. با اینحال در مدت یکسال٬ از شور و شادی روبان زرد آمریکایی ها کاسته شد و افسردگی پس از جنگ٬ همراه با نگرانی در مورد کار٬ پول٬ مالیات٬ و واقغیات دیگر را تجربه کردند. همه محبوبیت بوش (پدر) بخار شد و بهوا رفت و او گرفتار یک رسوایی در مقابل فرماندار نسبتا ناشناخته آرکانزاس شد و شکست خورد.
مردم آمریکا موافق یا مخالف یک مداخله خاصی٬ نمیتوانند بعنوان نیروی محرکه سیاستهای جنگ درنظر گرفته شوند. آنها سران خود را در جزر و مد هیستری محبوبیت جنگ رفت و برگشت نمیدهند. برعکس آن صادق است. رهبران آنها را گول میزنند و بدترین چیزها را برایشان می آورند. حتی پس از آن٬ صدها هزار نفر که مخالف باقی میمانند و میلیونها نفر که بدرستی گمان کردند که اینچنین مشارکتی- سرمایه گذاری بنفعشان نیست.
امپریالیسم فرهنگی
امپریالیسم از طریق ارتباطات جهان را کنترل میکند. فیلمهای آمریکایی٬ شوهای تلویزیونی٬ موسیقی٬ مد٬ و محصولات مصرفی آمریکای لاتین٬ آسیا٬ و آفریقا٬ بهمان صورت اروپای غربی و شرقی را اشباع کرده است. ستاره های موسیقی راک آمریکا و سایر نوازندگان جلوی مخاطبان مشتاق از مادرید تا مسکو٬ از ریو تا بانکوک بازی- برنامه اجرا میکنند. آژانسهای تبلیغاتی آمریکا برصنایع تبلیغاتی و انتشاراتی جهان تسلط دارند.
میلیون ها گزارشات خبری٬ عکس ها٬ تفسیرات٬ سرمقالات٬ ستون های همزمان٬ و داستان های ویژه از رسانه های آمریکایی بیشتر کشورهای دیگر را اشباع میکند. میلیونها کتاب و مجلات فکاهی٬ کمونیسم را محکوم میکنند و «اعجازهای» بازار آزاد را تقویت میکنند٬ به چندین زبان ترجمه و توسط آژانسهای اطلاعاتی (دروغین) آمریکا توزیع میشود. سازمان سیا بتنهایی صاحب آشکار بیش از ۲۰۰ روزنامه٬ مجله٬ خبرگزاری٬ و چاپ و نشر در کشورهای سراسر جهان است.
آژانس های دولتی آمریکا مثل مؤسسه ملی موقوفه برای دمکراسی(National Endowment for Democracy) و آژانس توسعه بین المللی(Agency for International Development)٬ همراه با بنیاد فورد(Ford Foundation) و دیگر سازمانهای اینچنینی٬ کمک برای حفظ دانشگاههای جهان سوم٬ برای برنامه های علمی٬ مؤسسات علوم اجتماعی٬ پژوهشی٬ بورسهای تحصیلی دانش آموزان و دانشجویان٬ و کتب درسی، حمایت از دیدگاه ایدئولوژیک بازار آزاد پول فراهم میکنند. آژانسهای تبلیغاتی مسیحی راستگرا برای مردم بومی موعظه آرامش سیاسی و ضد کمونیسم میخوانند.
مؤسسه آمریکایی برای توسعه آزاد کارگران (American Institute for Free Labor Development AFLCIO - یاAIFLD)٬ با بودجه کافی از وزارت امور خارجه٬ فعالانه در سازمانهای کارگری جهان سوم نفوذ کرده یا اتحادیه هایی ساخته است که بیشتر ضد کمونیستی هستند تا طرفدار کارگر. مؤسسه آمریکایی برای توسعه آزاد کارگران به کودتاها و کارهای ضد شورش در کشورهای مختلف پیوند خورده است. تعهدات مشابه AFLCIO در آفریقا و آسیا بکار گرفته شده است.
سیا بداخل سازمانهای مهم سیاسی در کشورهای متعددی نفوذ کرده است و عوامل خود را در بالاترین سطوح دولتهای مختلف٬ شامل رئیس دولت٬ مقامات نظامی٬ و احزاب سیاسی عمده حفظ میکند. واشنگتن احزاب سیاسی محافظه کار را در آمریکای لاتین٬ آسیا و آفریقا٬ و در اروپای شرقی و غربی تأمین مالی میکند. صلاحیت اصلی آنها این است که نسبت به نفوذ سرمایه های غربی دوستانه برخورد کنند. در حالی که قانون فدرال خارجی ها را از پرداخت کمک مالی در فعالیتهای انتخاباتی نامزدهای آمریکا ممنوع کرده است٬ سیاستگذاران واشنگتن برای خود حق دخالت در انتخابات کشورهای دیگر قائل هستند٬ در این مورد، به نام بردن از چند کشور٬ از جمله  ایتالیا٬ جمهوری دومینیکن٬ پاناما٬ نیکاراگوئه٬ و السالوادور و اکتفا میشود. رهبران آمریکا تمایل شدیدی به دخالت گسترده در کار نهادهای اقتصادی٬ نظامی٬ سیاسی٬ و  فرهنگی هر کشور دلخواه دارند. این آنچیزی است که تمایلات امپراتوری معنی میدهد.
 پایان فصل سوم


پای نوشت : انتشارمقالات دریافتی دیگر دوستان وبلاگ نویس دروبلاگ شاهین شهر-اندیشه های(سیاسی) نوین و مترقی
، الزاماً بمعنای تائید آنها نیست!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر